نامه سر گشاده عنوانی حضرت امام محقق کابلی
دفتر نمایندگی شما در پرتگاه عمل مجرمانه!
به نام خداوند آگاهی، برابری و ازادی
آیا امام و مرجع تقلید شیعیان حضرت امام محقق کابلی نیز مقلد و مطیع اوامر ملا خامنه ای هست یا نه؟ و یا اینکه خود از این اعمال نمایندگان خویش غافل است و آنها توسط نظام استخباراتی خریداری شده اند؟
اگر خود مقلد چنین فردی یعنی ملا خامنه ای شده باشید که امروز از سوی اکثریت مسلمانان دنیا در مسلمان بودن وی تردید شکل گرفته است زیرا او از مقام ولایت خود فتوای تجاوز جنسی به زندانیان مسلمان ایران را صادر کرده است که باعث شرم همه مسلمانان جهان در برابر پیروان سایر ادیان شده است، که جای بسی تاسف و تاثر است!
اما اگر شما غافل بوده اید پس از این باید نظارت کامل تری بر کارمندان و دست اندرکاران نمایندگی خود در کابل داشته باشید.
در پایان بار دیگر توفیقات شما و همه امامان هزاره را از خداوند سبحان خواهانیم.
مجمع روشنفکران مسلمان جامعه هزاره
متن کامل را کلیک کنید
نقش زمان!
تحولات افغانستان به گونه ای هست که گاه بسیاری چیزها بزرگ نمایی می شود، آنگونه که پنداری کوهی آنجاست، و گاه آنچنان خرد نمایی می گردد، که کوهی را بسان کاهی به نمایش می نهند!
بحران امنیت یکی از چالشهای بزرگ کشور می باشد، علت و عوامل این بحران چیست، رسانه ها به آن پرداخته اند، صاحب نظران عوامل عدیده ای را در آن دخیل دانسته اند، اما برای تسکین این زخم چرکین، نسخه های مختلف طی این چند سال پیچیده شده است، یکی از این نسخه ها تبدیلی مقامات امور امنیتی بود که چندین مرحله به اجرا در آمد.
در آخرین مرحله وزیر داخله و رئیس عمومی امنیت ملی به خاطر نا کار آمدی شان در تطبیق امنیت کابل عزل و به جای آنها چهر های دیگری نصب گردید.
یکی از آن چهره ها که بسیار بر رویش تاکید می گردید، که قدرت فوق العاده دارد، توانمندی شگفت انگیز دارد، مدیریت بحران در او به طور شگفت انگیزی وجود دارد، جناب بسم الله خان محمدی بود، که تصور می شد با آمدن ایشان فضای امنیتی کشور بهبود یابد، (البته نا گفته پیداست که امنیت تنها بر عهده ایشان نیست بلکه وزارت دفاع و ریاست عمومی امنیت ملی نیز شریک هستند) چون پولیس به عنوان بازوی اصلی امنیت شهری در اختیار وزارت داخله می باشد.
اما حادثه ای که در هفته گذشته در کابل رخ داد، آب یخی بود بر حرارت همه باورهایی که تا کنون نسبت به توانمندی های مدیریتی ایشان وجود داشت، در مرکز شهر کابل، در حساس ترین نقطه کابل، تعدادی اندک در یک ساختمان نیمه کاره می روند، سنگر می گیرند، برای خود اکمالات تهیه می کنند، و از همان نقطه اقدام به نا امن سازی شهر کابل می نماید، آنها در یک ساختمان بیش از بیست ساعت مقاومت می کنند، اما پولیس، و سایر نیروهای امنیتی تقریبن هیچ شجاعتی از خود برای محار این بهران نشان نمی دهد، مقام وزارت داخله نیز معلوم نیست در این مدت به چه کاری مشغول است.
وکلا پارلمان با دیدن این وضعیت خواهان پاسخ گویی مقامات امنیتی می شوند، تعدادی از نمایندگان مردم خواهان استعفای وزیر داخله می گردد، اما این حوادث یک سوال را بی پاسخ گذاشت و آن این است که چرا مقامات خود از نزدیک نمی ایند بحران را رهبری کنند؟ در فقدان حضور مستقیم مسئولان عالی رتبه است که مورال نیروهای ضعیف می شود، این پندار به وجود می آید، که وزیر صاحب جان خودش را دوست دارد، به خطر نمی اندازد،معین صاحب جان خودش را دوست دارد به خطر نمی اندازد، قومندان عالی هم جان خودش را دوست دارد به خطر نمی اندازد، همه فرمان صادر می کند، بر سرعسکری که از باب ناچاری عسکر شده است، او هم جان خودش را دوست دارد هیچ کار خارق العاده ای نمی کند، همه منتظر می مانند تا گلوله های عناصر انتحار گر خلاص شود و خود را انتحار کنند و نیروهای مسئول امنیت پس از اتمام کار توسط خود انتحاری ها بروند ساحه را از جنازه ها پاک سازی کنند، آیا وزیر محترم داخله هیچ گزینه دیگری در پیشش نبود؟ و اینکه آیا با این رسوایی که به بار امده است شجاعتی برای استعفای یکی از مقامات مسئول در امور امنیت کابل وجود خواهد داشت؟
انسوی خط 15
سمیع
از دشت برچی: خوش بودیم که سر انجام به یاد منجی عدالت در افغانستان، رهبر شهید بابه مزاری مصلایی ساخته خواهد شد، اما پس از اینکه دیوارهای اطراف محوطه مصلا بالا رفت و از چشم مردم داخل محوطه محفوظ شد، خبر شدیم که بخشی از این زمین را هیئت امنا فروخته است، و قرار شنیده ها هیئت امنا بر سر نحوه تقسیم بخشهای دیگر آن در حال مجادله می باشند، راستش اندکی اندوهگین شدم، ولی به یاد آوردم که شهید مزاری وقتی رفت کسی ندید که حتا یک خانه بسیار ساده برای خود ساخته باشد، چون او می خواست در قلب ها خانه کند، امروز هم او نیازی به مصلایی ندارد، چون قلب هر عدالت طلبی مصلای اوست، هیئت امنا می توانند با قلبی آرام بر سر تقسیم آن با هم معامله کنند!
1
رهپو:
سالها پیش که وزیر تحصیلات عالی کسان دیگر بود، هرچند که نا عادلانه هم عمل می کرد، چون معیار توانمندی و رقابت واقعی بود، محصلین بامیان و دایکندی و غزنی همیشه در ردیف بالای بورسیه ها قرار می گرفتند، اما حالا از برکت طرح های عادلانه جناب سرور دانش این ارقام نزدیک به صفر شده است، بعضی ها می گویند که اقای دانش خواسته است تا همیش سر پرست باقی بماند اما به بهاء حذف محصلین دایکندی از ولایتهای بامیان و دایکندی و غزنی! خدا کند که پس از این طعم قدرت تلخ شود، تا شاهد نباشیم عناصر فرهنگی ما هم مگسهای دور کاسه شیرینی قدرت شوند!
سوره های احساس 15
این شعر كاندیدای شعر برگزیده سال ۲۰۰۵ شده. توسط یك كوذك آفریقایی نوشته شده و استدلال شگفت انگیزی دارد:
وقتی به دنیا میام،
سیاهم،
وقتی بزرگ میشم،
سیاهم،
وقتی میرم زیر آفتاب،
سیاهم،
وقتی می ترسم،
سیاهم،
وقتی مریض میشم،
سیاهم،
وقتی می میرم،
هنوزم سیاهم...
و تو، آدم سفید،
وقتی به دنیا میای،
صورتی ای،
وقتی بزرگ میشی،
سفیدی،
وقتی میری زیر آفتاب،
قرمزی،
وقتی سردت میشه،
آبی ای،
وقتی می ترسی،
زردی،
وقتی مریض میشی،
سبزی،
و وقتی می میری،
خاكستری ای...
و تو به من میگی رنگین پوست؟؟؟
فلسفه سیاسی چیست؟
عزت الله فولادوند
ازادی مطلق و ترور
بخش اول ------------ رها
پیشگفتار
بااینکه بیش از دوسده از نگارش کتاب «پدیدارشناسی ذهن» هگل گذشته است، این اثر نه فقط تازگی خود را ازدست نداده، بلکه مرتبا درسطح جهانی و بزبانهای مختلف تجدید چاپ می شود. همواره پژوهشهای متعدد و مباحث مهمی حول مفاهیم فلسفی این کتاب درجریان بوده که معمولا، دانسته یا ندانسته، برزمینهای از تحولات عمیق اجتماعی شکل گرفته است. بویژه فصل “آزادی مطلق و ترور” این اثر مورد تأمل بسیاری از اندیشمندان قرار گرفته که بنوعی درصدد پاسخگویی به چرایی ظهور ترور ازدرون انقلابات قرن پیش و نیز عصر حاضر بوده اند.
۱ - دگردیسی ذهن “خودبنیاد” به ذهنیتی “مطلق”
فردریش هگل در فرآیند فروپاشی نظم کهن و گذار به “مدرنیته”، وضعیتی را برجسته می کند که درآن واقعیت هوشمندانه “روح اخلاقی جمعی” دچار ازهم گسیختگی گردیده است. در این اجتماع که وی آنرا به یک “همبایی بری از وجدان” تشبیه می سازد، “خرد عمومی” پاره پاره گشته و در آگاهیهای منفرد و کثیر اجزای منقسم جامعه نمادین شده است. در چنین اجتماعیتی، نمی توان از ترکیب انگارهای فردیت هایی که هرکدام “در خود” و “برای خود” زیست می کنند، “روحی جامع” را استخراج نمود.
یک نظم “اخلاقی” فراگیر بین زمین و آسمان معلق نیست بلکه بر شالوده و جوهری ( substantial ) عینی استوار می باشد که معرف وحدت پذیری افرادی اجتماعی است. هنگامیکه موجودیت عمومی به واحدهای “اتمی” وپراکنده تکثری محض فروکاسته شود، با شرایطی روبرو می گردیم که معادل برابری کمی و صوری آحادی تفکیک شده می باشد، و یا به بیان هگل:
“خودآگاهی گله وار نفراتی که در سردرگمی و خشونت متقابل، یکدیگر را فریب داده و برسر محتویات جهان واقعی ستیزه می کنند.” (ص ۶۶۷)
ذهنیت فردانیتی که در ادوار پیشین، درزمان حاکمیت “خدایگان و بنده” و قدرقدرتی شاه شاهان، بعضا تقدیرگرا بوده، به زهد و گریز از “اینجا و اکنون” پناه برده بود، اکنون همان خودآگاهی بیمحتوی، منفصل و بیواسطهای که فاقد عینیت بود را بازتولید میکند، ولی با تاسی به عنصری “خارجی” بمثابه تصدیق بالفعل و انضمامی “شخصیت” خویش. هگل “مالکیت” را همسان عینیت کاذبی تفهیم می کند (ص ۵۰۳) که فرد بدیده خویش با تصرف و مال خود کردنش، شخصیتی بظاهر واقعی ولی صرفا حقوقی یا صوری پیدا می کند.
اما بااینکه الصاق مادهای ملموس به پیکر فرد، “حق” سماوی را ذاتا زمینی، این جهانی و بشری می کند، گم گشتگی فردی را پایان نمی دهد، و فرد “خود بنیاد” را به تجربه مثبت بهره مندی از عینیتی ماهوی نمی رساند. مالکیت خصوصی همچون یک پیشنهاده مثبت عام، افراد جداگانه را با میانجیگری عنصری مرده به یقین بخودی وامی دارد که در تنازع با “ٔغیر” بسر برده، و بواقع یک “سلبیت” همگانی را مستقر می سازد. درعین حال آنچه نماد استقلال فردی و محتوی وجودش بود، دراصل معرف استحاله فرد حقیقی به شخصیتی مجازی، و کرنش و بندگیاش به “ارزش مناسب آنچه مال من است”، یعنی به “جامعیتی انتزاعی” می باشد.
پیچیدگی گفتمان هگل در تشخیص این ضرورت نهفته است که تسلط “هرج و مرج قدرتهای معنوی”، و تفوق خودآگاهیهای اتمی، زمینه ساز ظهور “کانون واحدی” می گردند که بهمان اندازه بری از روحی زنده بوده، و همچون عاملی بیگانه برتمامی آن موجودات “خودکفا” چیره شده و خود را برتارک اجتماع برمی نشاند. این “نقطه مرکزی”، ماهیتا همسان سایر افراد دیگر است، اما بجای یک محتوی معین، تمامیت آن محتوی را تصاحب کرده و از اینطریق خود را به “قدرتی جهانشمول”، و “فردی مطلقه” مبدل می سازد.
این “فرد واحد”، موجودیت کلیه افراد را در وجود خویش تحلیل می برد و هیچ قدرت مادی یا روحانی مافوق خود را برنمی تابد. به بیان هگل: “او یک فرد است. اما شخص منفرد واحدی که خاستگاهش بمنزله رویارویی با همگان است. این اوضاع و احوال، شمولیت پیروزمندانه فردی واحد را برقرار می سازد؛ چرا که وجود فی نفسه فردی صرفا بواسطه تکثر جامع واحدهای یگانه، موجودیتی حقیقی می یابد. درواقع چنانچه خود فرد واحد و منفرد از این تکثر منفصل گردد، خودی غیر واقعی و بیتوان می یابد.” (ص ۵۰۴)
این “صاحب و مصدر جهان” که وجود خود را ماحصل و عصاره کلیه توانمندیهای واقعی می پندارد، “خودآگاهی غول آسایی” است که خویشتن را جانشین زنده خدا می نماید. اما ازآنجا که همانند یکایک خودآگاهیهای منفرد دیگر، وجودش کماکان وابسته به “غیر”، بهیک محتوی خارجی است، خودی مجازی دارد و برای مهار کردن بلبشو و هرج و مرج تمامی شخصیتهای صوری دیگر، مجبور به افراط است!
ازآنجائیکه قدرت وی بمعنی اتفاق آرا و همبستگی “روحانی” اجتماعی نیست که از آنراه به خودآگاهی واقعی رسیده باشد، برای انسجام بخشیدن و یکپارچه کردن جامعه، بسان قدرتی ماورایی، ناچار به اعمال خشونت و توسل به “نفی” است. قدرت انهدام و حذف، یگانه عامل حفظ ثبات، تداوم و دوزیدن عناصر اتمی و خود مختار می باشد. در اینجا اصل حاکم، “سلبیت” محض می باشد، چه در ارتباط واحدهای منفرد اعضای جامعه با یکدیگر و چه در رابطه مجموعه انها با فرد مطلقه و بالعکس. لذا دائما میل وافر به تخریب و زیرو رو کردن جهان و روحی ناآرام و پرتنش را برفضای واقعی جامعه حاکم می سازد.
اما در عین حال وقتیکه سامانه یک اجتماع از طریق خودآگاهی چنین “وجود مطلقی” تمکین و فعلیت پیدا کند، آنگاه انسان مآلا از چنین اوضاعی دوری جسته، درخود خزیده، به فکر فرو رفته، و این واقعیت بیگانه شده را موضوع اندیشه خویش می نماید. او با گذار از “شکاکیت” و رسیدن به “آگاهی اندوهبار”، و سپس دراثر فشار فزاینده و تحمل ناپذیر ذهنی که درخود تنیده شده، از این “خود” خروج کرده و پی می برد که آن فردیتی که در عینیت مجازی یک شیئی و یا “فردی کبیر” هویت یافته بود، چیزی جز واژگونگی و تحریف فردیت راستین او نیست.
آنچه درمرحله زهد و شکاکیت محض عامل التیام و آرامش بخش بود، اکنون سرباز کرده و به رویارویی با دنیای بیگانه شده تبدیل می گردد. همانطور که خود هگل درجای دیگری می گوید: “عقل و دانش هردو به گم گشتگی رسیده، و در اندوهی بیکران فرو رفته اند… عقل دراینجا در غایت سلبیت مطلق خویش، درخود فشرده می گردد. این یک نقطه عطف مطلق است. عقل ازدرون چنین وضعیتی سر برون آورده، به وجه مثبت خصلت ذاتیاش پی برده، به تفاهم حقیقت عینی و آزادی می رسد.” (۴)
۲ - جلوس “آزادی مطلق و ترور” بر مسند قدرت
فصل “آزادی مطلق و ترور” حاوی عبارتی گیرا، تکان دهنده و گویاست که تحلیلگران سیاسی درتوصیف و تفسیر واقعیت وجودی و عملکرد “ترور انقلابی” دائما بدان تاسی جسته اند. کلام و نثر هگل چنان برّا، شفاف و سلیس است که تاحدی بغرنجی ادراک مضامیناش را از انظار پنهان می نماید. لذا نظر به اهمیتش، نخست آن عبارت را دراینجا بطور کامل منعکس کرده، و سپس بجای آنکه صرفا نتیجه گیریهای هگل را اقتباس نموده و با اوضاع کنونی منطبق کنیم، سعی می کنم فرآیند حصول به این نتایج را تشریح و تببین نمایم.
”مرگ، یگانه عمل و ثمره آزادی جهانشمول است( univesal )؛ مرگی که دستاوردی ندارد، و دربردارنده هیچ چیز نیست. آنچه نفی گردیده، وجود بی حاصل و متمتع نشده فرد مطلقا آزاد است. لذا خونسردترین و بی معنی ترین مرگهاست، و براحتی بریدن سر یک کاهو و نوشیدن یک قطره آب بانجام می رسد. این عبارت بیسیمای واحد، معرف حکومت و حکمت اراده جهانشمول می باشد و از اینطریق احساس رضایت می کند.” (ص ۶۰۵)
هگل بلافاصله اضافه می کند که در این بیان، تعارضی تمام و کمال مشهود است. حکومتی که صرفا کانون خود برنشاندهای است که خویشتن را بعنوان تجلی “اراده عام” وانمود می سازد، قدرت اراده یک مرکز خاص بوده و ازاینرو عملا نظم و کنشی معین و مشخص را به جریان می اندازد. لذا با اینکار از سویی افراد را از مشارکت در چنین کنشی حذف می نماید و از دیگر سو، خود را در شکلی سازماندهی می کند که بطور مشخص نماد ارادهای معین بوده و از اینسان، معارض اراده عام است. “بنابر این بهیچوجه نمی تواند چیزی مگر تجلی یک فرقه باشد.” (همانجا)
حکومت صرفا همسان یک فرقه پیروزمند است، و درست بهمین خاطر “ضرورت مستقیم سرنگونی اش” وجود دارد. پس در برابر اراده معین یک فرقه خاص، بطور فی نفسه، اراده ای همگانی وجود دارد که دعاویاش را باطل کرده و انرا “مجرم” قلمداد می کند. از سوی دیگر، از آنجا که حاکمیت قادر نیست “جرم” اراده عمومی بالفعلی که مغایر اوست را ثابت کند، “نیت” آنها را دستاویز کرده، نسبت به همه مشکوک می شود. “مظنون” بودن، همتراز جرم می گردد و هستی فرد مشکوک به صرف نیتی درونی شایسته و مستحق اعدام و انهدام می گردد!
به بیان هگل، این خودآگاهی انتزاعی محض تنها ازطریق عمل نفی بخود واصل شده، بر موجودیت خویش وقوف حاصل کرده، و “فعلیت” می یابد. لذا بدینوسیله بقای خود را موضوع و “ابژه” خویش قرار داده و با وساطت “ترور مرگ” نسبت به سرشت منفی خود ادراک مستقیم پیدا می کند. این “خود شناسی” حاکمیت ترور درست نقطه مقابل برداشت متوهم پیشین اوست که خود را وارث انقلاب و دستاوردهایش برآورد می نمود و عملکرد خود را مترادف اهداف عام انقلاب می پنداشت. اما این استحاله به ضد، یا بعبارت دیگر، ظهور ضدانقلاب از درون انقلاب، که صرفا در حکم نتیجه گیری هگل است، نه بسادگی حاصل گشته و نه نقطه اختتام این مبحث می باشد. لذا برای فهمش شاید مناسبترین راه بازگشت به نقطه آغاز و ازآنجا دنبال کردن سیر منطقی تفکر خود هگل باشد.
ترور طاعون خدا نیست که از آسمان نازل شده باشد، بلکه برزمینهای از فعل و انفعالات عینی و ذهنی اجتماعی ظهور و قوام می یابد.این نوشتار در بخش بعدی پیشنهادههای مادی ظهور ترور را بطور مشخص بررسی خواهد کرد. آنچه دراینجا ضرورت دارد معین نمودن تاثیر بخشی تحولاتی که در قعر اجتماع درحال وقوع می باشد بر نحوه تفکر و خودآگاهی افراد است. خود هگل در ابتدای این فصل ابراز میدارد که ظهور ترور “ماحصل یک انقلاب درحال شرف در اعماق است که انقلابی بالفعل در واقعیت مشخص را ایجاد کرده و روش جدیدی از هستی آگاهانه را بهمراه می آورد.” (ص ۵۹۹)
به باور هگل، پیدایش یک آگاهی و خودآگاهی نوین بخاطر آنست که رابطه انسان با “عینیت” دستخوش تحولی بنیادین گشته است. بدیده وی، ماحصل تجربی عصر روشنگری در اصل سودمندی و فایده گرایی ( utilititarianism ) تبلور می یابد که وجود فی نفسه “ابژه” و نحوه ارتباط یابی انسان با آن را دگرگون می نماید. هگل “ابژه سودمند” را همچون “الغای صورتبندی عینیت” تفهیم می کند که خودآگاهی انسان را از این “نماد میان تهی عینیت” منفصل می سازد. این “عینیت” یا تعین ساده، اصل بنیادین و بستر تمامی اجزای مشخص سامانه دنیای بالفعل گشته و “روح” جهان را در خود مستتر می کند. هگل این عینیت کاذب را بعنوان “اصل متافیزیکی” سازماندهی جهان موجود معرفی می نماید که درواقع از انسان عینیت زدایی کرده و ادراکاتش را “ناب” و ذهنیاتش را تک ساحتی می سازد.
درچنین وضعیتی، انسان از خود سلب فردیت کرده، آنرا به ابژهای ماورایی واگذار نموده، به تعلق “غیر” درآمده، و رابطه “سوژه” و “ابژه” را واژگون می گرداند. لذا دانشی که دیگر خود را ازطریق فعالیت بارآور به عین مرتبط نسازد، از این “خود” یک برداشت خالصا ذهنی، یا یک تصور محض، پیدا می کند. ذهنی که از هر تعینی وارسته شده باشد، ظاهرا خود را خود کفا و خود مختار انگاشته، نسبت به خویش یقینی مجازی پیدا کرده و از این ظرفیت برخوردار می گردد که خویشتن را در تفکر به یک سوژه جهانشمول انتزاعی ارتقا بخشد.
این سوژه انتزاعی که نسبت به ابژه برخوردی بیرونی دارد، بجای آفرینش عینیت درخلال فعالیت بارآور، با عین ارتباطی درون سر برقرار می سازد. هم عین و هم ذهن مجازی شده، بموزات یکدیگر حرکت کرده و از خصلتی “عام” برخوردار می گردند که تنها در عالمی پندارگونه به توافق و تعامل می رسند. “من”، تبدیل به “شخصیت ناب” می گردد و هستی این من، معادل هستی جهان، و ارادهاش مترادف اراده همگانی می شود. وقتی که فرد، بدون وساطت عینیت، خود را مستقیما جهانشمول تصور کند، خلق عینیت و جهان واقع را محصول اراده ناب خویش می انگارد. وقتیکه “من” بطور بلافصل همتراز “عام” گردد، درصورتیکه اهرمهای قدرت مادی و سیاسی را به تصرف درآورد، اراده خویش را جایگزین ارادههای معین آحاد اجتماع کرده، و بدینسان معرف اراده فی نفسه همگان می گردد. این من بدون هیچ تعین و وجه مشخصه ای، معادل “کل” می شود؛ کلی انتزاعی که نافی تکثر و فردیت واقعی است و بقول هگل “هدفش، هدفی جهانشمول؛ زبانش، قانون عمومی و عملکردش دستاوردی همگانی می باشد.” ( ۶۰۲)
با حذف خیالی عرصههای متنوع و مشخص تجلی هستی بالفعل افراد، این خودآگاهی عام درخود تنیده، به فرآیند برخورد متقابل شکل عمومی ابراز قدرتش و آگاهی بواقع فردیاش تبدیل می گردد. به بیان هگل، “اراده عام بدرون خود رفته، سوبژکتیو شده، و به ارادهای فردی استحاله می یابد.” (همانجا) اما این اراده فردی خود چنین می پندارد که عملکردش اساسا فردی نیست بلکه اجرای قوانین و کارکردهای عام یک دولت است. لذا این فرآیند بسان نتیجه کنش متقابل آگاهی او با خودش نمودار می گردد بطوریکه حتی اجازه نمی دهد حوزه عمل هیچیک از نهادهای دیگر از او منفصل و مستقل شود. ماحصل این فرآیند، استقرار نظامی تمامیت خواه و جلوس فردی خودکامه است.
بدیده هگل، چنین نظامی نه در حوزه فرهنگی و قانون، و نه در عرصه تنظیم قواعد و مقررات آزادیهای واقعی، فعال و آگاهانه، قادر به ایجاد هیچ دستاورد مثبتی نیست. نهایتا، “آزادی مطلق”، درحقیقت به آزادی عمل تام فردی خودکامه مبدل می شود. پس درحیات تجربی، وقتیکه خودآگاهی مطلق دست به کاری می زند، یا حکمی صادر می نماید، ضرورتا مجبور است از “عام” به فردی خاص گذر کرده، قوای خود را در آگاهی معین خویش منسجم نموده، و یک اراده واقعی و شخصی گردد.
بلحاظ حضور و مقابله ارادههای بالفعل و عمومی سایر افراد اجتماع با این اراده خاص، و نیز بخاطر آنکه وی نسبت بخود استنباطی صرفا انتزاعی دارد، این “عقل کل”، خود را به دو بُعد تقسیم می کند؛ به یک “شمولیت لخت و سرد انعطاف ناپذیر، و به خشک مغزی مطلق یک خودآگاهی بالفعل اتمی و سمج. حال که سازماندهی جهان واقع را به انهدام کشانده و در یک انزوای مفرد سکنی گزیده است… بمانند تعقلی مطلقا خالص نسبت به خود و آزادی فردی خود شده است.” (۶۰۵) دراینجاست که هگل نتیجه گیری میکند که برای این “آزادی مطلق” تنها عرصهای که باقی می ماند “کنش منفی”، و توسل به “مرگ” است؛ یعنی صرفا به برآشفتگی و خشم انهدام مبدل می شود.
اما هگل این فصل را با حکومت وحشت و ترور به پایان نمی برد، بلکه آنرا سرآغاز گذار به مر حلهای دیگر تبدیل می کند. همانطور که پیشتر در فصل “خدایگان و بنده” ابراز کرده بود، “وحشت از فرمانروا نقطه شروع معرفت است.” ( ص ۲۳۸) درواقع خدایگان و بنده واسطه گر یکدیگرند بدین معنا که خودآگاهی یک سلطان زمانی “برای خود” واقعیت پیدا می نماید که توسط یک آگاهی دیگر، آگاهی بنده، تایید و تصدیق شده باشد.
اما آگاهی بنده، از طریق کار و زحمت است که به خو واصل می گردد. در منظر هگل، کار، سازنده و شکل دهنده شیئ است. این رابطه منفی با ابژه کار به شکل آن منتقل می گردد، چرا که فقط دربرابر سوژه است که شیئ استقلال وجود دارد. در عین حال این عمل وساطت منفی، این فعالیتی که شکل و قواره بخش است، درحکم هستی فردی و خود زیستی تام آگاهیای است که در حین انجام کار تجسم خارجی می یابد. (همانجا) بعبارت دیگر، رابطه منفی با ابژه کار، در عین حال بوجود آورنده خودآگاهی مثبت تولید کننده می گردد و از اینطریق به وی استقلال فکری می دهد.
در وحشت، هستی انسان موجودیتی “در خود” و درونی دارد، اما در شکل دادن به یک شیئ، و در دگرگون کردن صورت خارجی آن، انسان هستی خود را بوضوح احساس کرده، موجودیت خود را مدیون “غیر” ندانسته و از “شعوری برای خویش” برخوردار می گردد. (ص ۲۳۹) از سوی دیگر، توسل ارباب کار و سلطان مطلقه به ارعاب و ترور، و نیز کنش منفی و دفع، بخودی خود نشانه اذعان به حضور تکثر و تمایز بوده، درست نقطه مقابل توهمات اراده فردیتی است که خود را مظهر “اراده عام” تصور می کند.
اجتماعی که در فرآیند زوال نظم کهن متلاشی شده و این امکان انتزاعی را میسر کرده بود که ذهنیت فردی واحد بطوری بیواسطه بعنوان تجلی ذهن عمومی شناسایی شود، اکنون از نو خود را در حوزهها و طبقات اجتماعی متشکل کرده، هویتی تازه یافته و دیگر بسان انبوهی از “توده های” تعین نایافته و واحدهای اتمی پدیدار نمی گردد. هگل “بازگشت” افراد به این “سازماندهی روحانی” نوین را متکی به عین دانسته، بعنوان “جوهر واقعی آنها” تفهیم کرده، و گذار واقعی به ذهن عام را با وساطت چنین عرصههای مشخص و معینی میسر می داند.
با عبور از درون آشوب و اغتشاش موجود، و “وحشت از خداوندگار” حاکم، “روح” جدیدی ظهور می یابد که فرجامش “تلفیق کامل خودآگاهی با جوهر عینی” انسان در اجتماعی است که هگل آنرا “جهانی اخلاقی” می نامد. (ص ۶۰۷)
۳- درهم تنیدگی متعارض “مدرنیته” با باورهای دینی
«پدیدار شناسی ذهن» هگل بعنوان “علم تجربه آگاهی”، به حسب ظاهر صرفا به تکامل آگاهی و خودآگاهی انسان پرداخته که در آن حتی آزادی و عقل نیز بسان کنشهایی ذهنی نمودار می گردند. اما درپس این نمود منطقی و اندیشمندانه، تاریخ واقعی ۲۵۰۰ سال تکامل بشری نهفته است. امروزه هگل پژوهان جملگی اتفاق نظر دارند که در ازای هر مرحله از تکامل پدیدار شناختی، یک مرحله تاریخی متناظر وجود دارد. گرچه هگل این مراحل تاریخی را بوضوح مشخص نکرده، اما مراحل تکامل عقل را نیز بر تاریخ “تحمیل” ننموده است.
درواقع تاریخ سرچشمه و ریشه تمامی مقولات منطقی هگل است. برای امروز چالش بنیادی در اینست که تجربه اندیشه و تاریخ بوجهی عرضه شود که ایندو “ضد” در دو قلمرو جداگانه و ازهم بیگانه ادامه حیات ندهند. مورد معینی که مربوط به موضوع نوشتار کنونی می شود، پیکاری است که بین روشنگری و ایمان و اعتقاد دینی در مرحله تاریخی زوال نظم کهن و پیدایش و تکوین “عصر مدرن” در می گیرد. فصل “آزادی مطلق و ترور” در واقع پی آمد و ماحصل این جدال تاریخی است که قسمت اعظمی از بخش “ذهن از خود بیگانه” را بخود اختصاص می دهد.
جانمایه استدلال هگل طی این دوران گذار در اینست که با درایتی موشکافانه نشان می دهد هم “روشنگری” که زاییده “مدرنیته” است و هم باورهای کهن و سنتی دوران قبل، اکنون درمقابله با یکدیگر، و نیز در واکنش به صورتبندی جدید جهان عینی، خود را سازماندهی کرده و نهایتا از تعارض بین دو عصر به جدالی بر بستر و در درون نظم نوین مبدل می گردند. هگل این دو پدیده را نه در انجماد و انزوا بلکه در تداخل، تحرک و فرآیند تحول و تطورشان مورد بررسی قرار می دهد و نتیجه می گیرد که روشنگری و ایمان، برغم شکل بروز متباین و متعارضشان، سرشتی مشابه پیدا می کنند.
در منظر وی، این هردو شکل تعقل، به ترتیب معرف خودآگاهی و آگاهی “ناب” بوده و بلحاظ ماهیت منقسم، متضاد و “دوگانه” جهان عینی، وجوه مختلف تجسم “عینیت” در ذهن انسان می باشند. در حقیقت هگل عینیت و طرز تلقی از آن را محک سنجش تفکر قرار می دهد. لدا برخلاف تصور رایج که وی انسان را معادل آگاهی و خودآگاهی می دانست، هگل با اصرار می گوید تازمانیکه “سوژه” نحوه برخوردش به عینیت را مرتفع نکند، و از آگاهی و خودآگاهی محض به یگانگی عین و ذهن نایل نگردد، به مرحله جدیدی از شناخت دست نخواهد یافت.
چالش بنیادین درست در اینجا نهفته است که در عصر مدرن، خود این “عینیت” خصلتی دوگانه یافته که رمزگشایی از آن هم نیازمند یک روش جدید تعقل و هم یک نحوه تازه زندگی است. همانطور که پیشتر اشاره شد، “مدرنیته” با زیر و زبر کردن صورتبندی عینیت، نحوه ارتباط یابی انسان با آن را نیز دستخوش یک دگرگونی اساسی می کند.
در نظم کهن ابژههای فعالیت انسان، از زمین گرفته تا حیوان، تعیناتی نسبتا ساده و محسوس بودند که مستقیما ادراک می شدند. چیز اسرار آمیزی در ارتباط بین انسان با زمین، وسیله کار و انسان “دیگر” (مالک زمین) وجود نداشت. بلحاظ روش محدود زندگی، خود عینیت از وجودی متناهی برخوردار بود. حضور عالم ماورای حسی در ذهن، گریز بسوی نامتناهی و روآوری به “انتظار” و امید نجات، نقطه اتکا، ملجا و پناهگاهی بود تا درانسان نسبت به رنج و مشقت زندگی بالفعل امکان بردباری فراهم کند. قدرتهای موجود در مقایسه با خیل عظیم بینوایان، معدود کسانی بودند که هم برخوردار از ساحتی قدیس مآب و هم صاحبان کل زمین بودند، اما در عین حال بین رعایای خود اندیشه تحمل، پرهیزکاری و ریاضت کشی را ترویج می دادند.
این افکار که در واقعیت موجود ریشه داشتند، بواسطه پدیدار شدن صورتبندیهای جدیدی از روابط اجتماعی و دگرگون شدن خود واقعیت، ابتدا با آن علم مخالفت برداشته و نهایتا مغلوب و مجذوبش گردیده و دچار دگردیسی می شوند. بقول هگل، روابط مادی جدید بسان یک “روح نامشهود و نامرئی”، آرام آرام در تار و پود حیات اجتماعی رسوخ کرده و جهان گستر می شود. “مقابله کردن با آن خود نشانگر آنست که این عفونت کار خود را بانجام رسانده است. زمان ستیزه کردن با آن سپری شده چراکه این بیماری مغز و استخوان هستی روحانی، یعنی اصل غایی آگاهی، یا ذات درونی و خالص آنرا تسخیر کرده است… بنابر این هیچ نیرویی برای پیکار با آن باقی نمانده است.” (ص ۵۶۳)
لذا آنچه در “روزگار ما” بصورت یک نزاع ملموس سیاسی نمودار گشته، دراصل شکل بروز اختلاف در نحوه رویارویی با “مدرنیته” است. قطع شاخ و برگها، هجوم و قشون کشی علیه ظواهر و نشانه های مدرنیته، واکنش کوته بینانه و ساده لوحانهای بیش نیست چرا که این “عفونت” در کلیه شریانهای حیاتی نظم موجود “نفوذ” کرده است. همانطور که هگل تصریح می کند، این رخنه بمانند گسترش رایحهای است که بمرور فضا را اشغال می کند. “عفونتی” است که راه خود را ساکت و آرام پیش برده و جلب توجه نمی نماید و زمانی با عکس العمل “آگاهی” روبرو می شود که این آگاهی نسبت به موقعیت ازدست رفته خویش وقوف حاصل کرده باشد. در نتیجه، ناگهان درناکترین احساس بر آن مستولی می شود و بدرستی تشخیص می دهد که تمام اجزای پیکرش در حال متلاشی شدن اند و هر آنچه جامد و ثابت بود، درحال فرو پاشی است.
”روشنگری با به ارمغان آوردن اسباب و اثاثیهای که به جهان اینجا و اکنون تعلق دارد، نظم و ترتیبی که روح در خانه ایمان برقرار کرده بود را بر هم می زند”، و با پیدایش یک جهان جدید، “امپراطوری ایمان و نیز جهان واقعی سرنگون می گردد.” (ص ۵۱۲) اما روح جدید بعوض استقرار دنیایی همگون و هنجار، دو اقلیم منقسم و ضد و نقیض را ساختمان می کند؛ یکی سرزمین “فرد خودبنیاد” و ابژههایش و دیگری حیطه “آگاهی ناب” که به ورای قبلی رفته، فاقد حضور بالفعل بوده و در ایمان ادامه حیات میدهد. یکی جهان بالفعل توام با ازخود بیگانگی و دیگری برفراز اولی در ملکوت آگاهی محض که بسان گریزی از جهان واقعی است.
ما دراینجا شاهد پیدایش “ایمان جدیدی” می گردیم که از یک عینیت نوین ناشی شده و با ایمان متعارف و باورهای مرسوم در ضمیر عمومی بیگانه است. جهان عینی درحکم “دیگر” یا غیر آن بوده و چون درحال گریز از واقعیت است، خصلتی منفی پیدا نموده و درحین پیکار با جهان واقع، به ضد خود آغشته شده، آنرا در درون خویش حمل کرده و بدینسان در حقیقت با خود وارد ستیزه می شود.
ازسوی دیگر، روشنگری نیز فعلیت را مجازی کرده، و آنرا بسان واقعیتی که از “معنا” تهی شده و فاقد “روح” است دریافت می کند. یعنی فعلیت را وابسته به فعل و متناهی ندانسته، تشخیص نمی دهد که “واقعیت” بخودی خود اصالتی نداشته، مشروط و گذراست. لذا عینیت را همچون چیزی “خارجی” تعبیر می کند و به “بصیرتی ناب” تبدیل می شود. این بصیرت ناب، خودآگاهی برخود نشانده شده ایست که در خودزیستی محض ریشه می بندد و فرآیندی مطلقا ناآرام را در قعر خودآگاهی فرد به جریان می اندازد.
این خودزیستی ازانجا که تجلی لخت و عور فردی “درخود” می شود، درست همانند “اعتقاد” بازتاب ذهنیتی می گردد که فاقد عینیت است – یعنی پنداری محض. این هردو، ازجنبه “منفی”، درحین ستیزه جویی با یکدیگر، به جهان بسان موجودیتی خارجی می نگرند و در انکار بسر می برند. ولی از جنبه “مثبت”، به دوشکل مختلف، به جهانی ماورای حسی رجوع می کنند.
به دیده هگل، اعتقاد بمعنی آگاهی ناب نسبت به “واقعیتی ذاتی” است که در ذهنیتش حضوری “بی واسطه” دارد. اما این ابژه اعتقاد، بلحاظ طبیعت پوشیده و درونی اش، خصلت موجودی را پیدا می کند که در ماورای ذهن سکونت دارد و بجای آنکه بمنزله “محتوی تفکر” باشد، بدان بمثابه “یک جهان ماورای حسی” نگریسته می شود. (ص ۵۵۳)
از سوی دیگر، روشنگری نیز از آنجا که سرشتی مطلقا معرفتی دارد، واقعیت را بعنوان عینیتی بر ورای تفکر ادراک می کند و به “پوزیتیویزم” (مثبت گرایی) منطقی دچار می شود که بنوبه خود برای “آنچه هست” وجودی مطلق قائل می گردد. روشنگری که عالم ملکوتی را با ایده هایی از جهان حسی و دنیوی روشن ساخته بود و با اشاره به حضور انکار ناپذیر عناصر مادی، پذیرش ثروت، تملک خصوصی و رویگردانی از “غنای درونی” و وارستگی از تعلق را به آگاهی دینی قبولانده بود، بتدریج دنیای اعتقاد را از مضامیناش خالی کرده، محتویاتش را به غارت برده و زمینی می کند.
از آنجا که ایمان عاری از محتوی می گردد و در ورای این عالم “متناهی” خلائی صرف را بیش نمی بیند، حقیقتاش به ماورایی تبدیل می گردد که نمی توان برایش محتویاتی دست و پا کرد. مع الوصف چون روشنگری در همه عرصهها آنچه صرفا فردی یا “مال من” می باشد را بهمراه آورده است، ایمان فردی را دچار یک نارضایتی درونی می کند که در امید و “انتظار” بسر می برد.
بقول هگل، “اعتقاد بدینطریق درست همانند روشنگری می شود، یعنی برخورد آگاهانهای که وجود ذاتی آنچه فانی است را به مطلقی نامعلوم و غیرقابل شناخت که متعلقی ندارند مبدل می سازد.” (ص ۵۸۹) دراینجا تعارض بین روشنگری و ایمان به کشاکشی در درون روشنگری تبدیل می گردد. با این تفاوت که یکی از آندو”روشنگری ارضا شده” است ولی آندیگری روشنگری ناراضی. روشنگری بر دامان خود لکه این “انتظار ناخرسند” را دارد. این نارضایتی بمنزله انتظار کشیدن “روحی” است که معذب و مغذوب شده بود و بخاطر ازدست رفتن دنیای معنویاش سوگواری می کرد. اما درآن “مطلق غیرقابل شناخت”، که در هیات یک “ابژه انتزاعی محض” نمایان می شود و با گذار از یک “ابژه کنکرت محسوس”، به عنصری ماورایی و “سودمند” مبدل می گردد، روشنگری این “لکه” که متالم و متاثر از جهان حسی بود را برطرف می سازد.
به باور هگل، “سودمندی” محصول نهایی و حقیقی کل فرآیند روشنگری است که شامل همه کس و همه چیز، منجمله تفکر می گردد. لذا بصیرت محض در سودمندی و منفعت گرایی بمثابه ابژه اش، به مفهوم خاص وجود خویش دست می یابد، که بمعنی وقوف بر این “اصل متافیزیکی” است (ص ۵۸۶) ولی هنوز به “ادراک تعقلی” آن نرسیده است. “ازآنجا که برای انسان همه چیز سودمند است، خود انسان نیز بدینطریق سودمند می گردد، و شاخص اصلیاش این می شود که خود را جزیی از گله انسانی کند، و برای مصرف عمومی سودمند گردد… از دیگران استفاده کند و خود را مورد استفاده دیگران قرار دهد.” (ص ۵۸۰)
همه چیز از این خصلت عمومی متقابل برخوردار می گردد. “لذا از میان تمامی اشکال سودمندی، رابطه با وجود مطلق و یا دین، عالیترین شکل سودمندی می شود. (همانجا) هگل درجای دیگری اضافه می کند که این بصیرت کاذب خود را در مجتمعی “باطل” سازماندهی می نماید و با نیات پلیدش اعتقادات ساده و بیریای عمومی را فریب می دهد. “این عرصه فکری، طعمه فریب کشیشان می گردد … که با استبداد تبانی و توطئه می کنند؛ استبدادی که خود را بسان وحدت خام و سنتز واقعیت و این امپراطوری ایده آل قلمداد می کند…” (ص ۵۶۲)
هگل چنین وضعیتی را به قلمروی تشبیه می سازد که در آن تمامی معیارهای انسانی و ارزشهای معنوی جابجا و وارونه شده اند. (ص۵۴۱) در این حالت کلیه نهادهای جهان طبیعی تا جایی ارزشمند می گردند که بنوعی مصرف شده، خورده یا پوشیده شوند و بنوعی سودمند گردند. این “واژگونی مطلق تفکر و واقعیت” از “سوژه” انسانی عینیت زدایی می کند، همانطور که از “ابژه” نیز انسان زدایی می نماید. اشیا، بااینکه بواسطه دخالت انسان شکل یافته اند، یعنی نتیجهای وساطت شده اند، “فاقد روح” می گردند.
در اینجا، درگستره اجتماع با شرایطی روبرو می گردیم که درآن جهان اشیا خصلتی مجازی یافته و واسطه ارتباط گیری انسان با انسان می گردند. پس با اینکه یک شیئ بخودی خود “هیچ” است، و فقط در رابطه با “روحی زنده” مفهوم می یابد، با انسان بیگانه بوده و معرف “غیر” او می گردد. در اینصورت، “عینیت” تبدیل به نمادی توخالی می شود و در هیاتی تحریف شده تظاهر می یابد.
”شیئیت”، همچون “متافیزیکی محض”، به یک شیئ معین ساده خصلتی دوگانه می بخشد: از یکسو بعنوان یک ماده بیواسطه ملموس و محسوس یا دادهای حاضر و آماده، از دیگر سو به یک چیز “نامرئی”، نامشهود و مجازی، یعنی به “وجود درخودی” غیرقابل شناخت و تعین. شیئیت در عین حال درجهان واقعی بازتابی بالفعل در عرصه ذهنی و در حوزه آگاهی و خودآگاهی انسان پیدا می کند. سوژهای که درحین مال خود کردن و زنجیر شدن به اشیا، درآن واحد از آنها بیگانه شده باشد، و دانشی که همزمان با تشخیص حضور همه جانبه و بیواسطه اشیا در “اینجا و اکنون”، قادر به شکستن طلسم جادویی و ماورای حسی آنها نمی گردد، نسبت به خویشتن خود نیز برداشتی درون ذهنی، یک تصور محض، پیدا می کند.
درچنین بستری است که یک فرد می تواند در تجرید از خویش به یک سوژه عام ارتقا پیدا کند و از “شخصیتی ناب” برخوردار گردد. جامعه مدرن امکان و زمینههای “بازگشت” انسان به خود را فراهم می آورد. ولی این نوع بخود واصل شدن که با میانجیگری ثروت، مالکیت و جهان اشیا حاصل شده باشد، از بیخ و بُن فاقد عینیت است. چرا که در اینجا اشیا مادی بااینکه نمادی محسوس دارند و باعث رضایت و تمتع فرد می گردند، با وی ارتباطی بیگانه دارند، یعنی تجسم عینی فعالیت بارآور فرد نمی باشند. انسان هرچه بیشتر آنها را به تصاحب خویش درآورد، علیرغم گسترش دامنه ثروت و تملکش، مسکین تر و تهی تر می گردد.
تازمانیکه “شیئیت” بعنوان یک “واسطه انتزاعی عام” پابرجا باشد و در تلالو بیفروغ خود مالک و مملوک را مجذوب فریفتاری خود کرده باشد، و تاوقتیکه جهان دوگانه اشیا اندیشه انسان را در برزخ یک یقین کاذب حسی نسبت به شیئ و یک ماده انتزاعی ناب و ماورای حسی معلق نگاه داشته باشد، رفع از خود بیگانگی و احیای جهان انسانی و طبیعی غیر ممکن خواهد بود. بتوارگی شکل “ارزشی” جهان اشیا بعنوان زیرساخت “مدرنیته”، حتی وقتی با روساختی “معنوی” و “دینی” بزک گردد، کماکان از ماده مرده درهیات “خدای زنده” ج
بی تفاوتها
آنتونیو گرامشی –
بیزارم از بی تفاوت ها. من نیز چون فریدریش هبل گمان میکنم زیستن به معنای پارتیزان بودن است.[1] انسانهای دست تنها و بیگانه با شهر ،نمی توانند وجود داشته باشند. آن که زنده است به راستی نمی تواند شهروند باشد و موضع گیری نکند. بی تفاوتی کاهلی است. انگلوارگی است، بیجربزگی است. زندگی نیست، و از این روست که من از بی تفاوتها بیزارم.
بی تفاوتی وزن مردهی تاریخ است. گلولهای سربی است برای فرد مبدع و مبتکر؛ و مادهی راکدی که در آن غالب هیجانهای درخشان غرق میشوند. باتلاقی است که شهری کهنه را در بر میگیرد و بهتر از دیوارهای محکم و نیکوتر از سینهی جنگجویان از آن شهر محافظت میکند. زیرا در مردابهای غلیظ گل آلود خویش حمله کنندگان را میبلعد و از میان میبرد و دلسرد میکند و گاه نیز ایشان را از اقدام قهرمانانه منصرف میکند.
بی تفاوتی، قدرتمندانه در تاریخ عمل میکند. منفعلانه عمل میکند امّا عمل میکند. قضا و قدر است و آن چه که نمی توان روی آن حساب کرد. آنچه که برنامه ها را ویران میکند، که طرح های خوش ساخت را واژگون میکند. مادهی زشتی است که علیه شعور طغیان میکند و آن را خفه میکند؛ و اینچنین است آنچه روی میدهد که در شرّی روی همه هوار میشود، امکان خیری که یک کنش قهرمانانه ( با ارزش جهانشمول آن ) میتواند به وجود آورد، دیگر آنقدر ناشی از ابتکار معدود افرادی که عمل میکنند نیست، بلکه به بی تفاوتی و عدم حضور بسیاری از آنها وابسته است.
بی تفاوتی، قدرتمندانه در تاریخ عمل میکند. منفعلانه عمل میکند امّا عمل میکند. قضا و قدر است و آن چه که نمی توان روی آن حساب کرد. آنچه که برنامه ها را ویران میکند، که طرح های خوش ساخت را واژگون میکند. مادهی زشتی است که علیه شعور طغیان میکند و آن را خفه میکند.
آنچه رخ میدهد از این روی نیست که برخی میخواهند روی بدهد، بلکه بدین خاطر است که تودهی انسانها با میل خویش کناره گیری میکند و رخصت فعالیت و کور شدن گرههایی را میدهد که بعدها تنها شمشیر خواهد توانست آنها را از هم بدرد. اجازهی اشاعهی قوانینی را میدهد که تنها طغیان خواهد توانست آنها را باطل کند و میگذارد انسانهایی بر قدرت سوار شوند که بعدها تنها شورش خواهد توانست آنها را سرنگون کند.
تقدیری که به نظر میرسد بر تاریخ مسلط است، هیچ نیست مگر نمودِ وهمیِ این بی تفاوتی و عدم حضور که در سایهی عواملی پخته میشوند، دستهای معدودی که دام زندگی همگانی را میبافند ، دستهایی که هیچ نظارتی آنها را نگاهبانی نمی کند، و توده غافل است چون اهمیتی به آن نمی دهد.
تقدیرهای یک عصر، همه دست ساز بینش های باریک و اهداف کوتاه مدت و بلندپروازی ها و علائق شخصی گروههای کوچک کنشگر است. ولی تودهی انسانها غافل است. زیرا بدان وقعی نمی گذارد. آنگاه عواملی که دیگر پخته شدهاند سر بر میآورند و دامِ در سایه بافته شده نیز برای ایفای نقش خویش سر میرسد.
آنچه رخ میدهد از این روی نیست که برخی میخواهند روی بدهد، بلکه بدین خاطر است که تودهی انسانها با میل خویش کناره گیری میکند و رخصت فعالیت و کور شدن گرههایی را میدهد که بعدها تنها شمشیر خواهد توانست آنها را از هم بدرد. اجازهی اشاعهی قوانینی را میدهد که تنها طغیان خواهد توانست آنها را باطل کند و میگذارد انسانهایی بر قدرت سوار شوند که بعدها تنها شورش خواهد توانست آنها را سرنگون کند.
به همین روی به نظر چنین میرسد که تقدیری هست در فروفکندن همه چیز وهمه کس. به نظر میرسد تاریخ هیچ نیست جز یک پدیدهی طبیعی عظیم. یک فوران. یک زمین لرزه که همه قربانی او میشوند: آن که خواسته و آن که نخواسته، آن که میدانسته و آن که نمیدانسته، آن که کنشگر بوده و آن که بی تفاوت؛ و این آخری به خشم میآید و میخواهد خود را از پیامدهای رویداد مبرّا کند. میخواهد آشکارا بگوید که او نمی خواسته ؛ که او مسئول نبوده. برخی ترحم آمیزانه ناله میکنند ، بقیه وقاحت بارانه دشنام میگویند، ولی هیچ کس از خویش نمی پرسد یااندکاند آنان که از خویش میپرسند: اگر من هم وظیفه ام را انجام داده بودم، اگر سعی کرده بودم ارزشی به ارادهی خویش بگذارم و به نظر خود، آیا آن چه رخ داده است روی میداد؟ ولی هیچ کس نیست یااندکاند آنان که از بی تفاوتی خویش ضربهای میخورند و از دیرباوری شان و از آغوش نگشودن برای....و کنش نورزیدنشان با گروههای شهروندانی که دقیقاً برای پرهیز از همان شر میجنگیدند و تکلیف خویش را برای بازآوردن آن خیر به انجام میرساندند.
بیشترشان اما ترجیح میدهند در رویدادهای رخداده سخن از ورشکستگی آرمانها بگویند و برنامه های به شکست انجامیده و از این دست دلخوشکنکهای دیگر؛ و اینگونه غیبت خویش را در ایفای هر مسئولیت از سر میگیرند. البته نه از این بابت که از قبل نمی توانند چیزها را واضح ببینند و چندباری قادر نبودهاند راه حل های خوبی را پیشنهاد بدهند برای مشکلات حاد یا مشکلاتی که نیاز به آمادگی وسیع و زمان کافی داشتهاند و به همان نسبت اضطراری بودهاند، بلکه به این دلیل که این راه حل ها با حالتی بسیار زیبا عقیم میمانند و این مشارکت در زندگی همگانی با هیچ نور اخلاقیای جان نمییابد. چون یک محصول کنجکاوی روشنفکرانه است و نه ناشی از احساس گزندهی یک مسئولیت تاریخی که همه را در زندگی کنشگر میخواهد و لاادری گرایی و بی تفاوتی را به هیچ روی نمی پذیرد.
هیچ کس از خویش نمی پرسد یااندکاند آنان که از خویش میپرسند: اگر من هم وظیفه ام را انجام داده بودم، اگر سعی کرده بودم ارزشی به ارادهی خویش بگذارم و به نظر خود، آیا آن چه رخ داده است روی میداد؟ همچنین بدین خاطر نیز بیزارم از بی تفاوتها: زیرا نالهی معصوم جاوید بودنشان ملولم میکند. من از هر یک از ایشان حساب میپرسم که چگونه تکلیفی را که زندگی برایشان مقرر کرده و روز به روز مقرر میکند به انجام رساندهاند؟ از هرآنچه کردهاند و به ویژه از هرآنچه نکردهاند و احساس میکنم بتوانم سخت باشم و ترحم خویش را تلف و اشک هایم را با آنها قسمت نکنم. من جانبدارم، زنده ام و در وجدانهای ستبرِ همسوی خویش صدای تپشِ کنشگریِ شهرآیندهای را میشنوم که بخش من دارد آن را میسازد؛ و در آن، زنجیرهی اجتماعی روی معدودی افراد سنگینی نمی کند و در آن هر چیزی که روی میدهد اتفاقی و قضا قدری نیست و هوشمندانه است عملکرد شهروندان. در آن شهر هیچ کس نیست که بر پنجره به تماشا بماند آن گاه کهاندک کسانی دارند از جان خویش در میگذرند و رگ هایشان در این فداکاری دریده میشوند و به همراه او کسی هم نیست که بر پنجره بماند و کمین کند تا ازاندک خیری که کنشگریِ کسانی چون او به همراه آورده استفاده کند و اوهام خویش را با توهین به آن که دست از جان شسته و رگش دریده شده بیرون بریزد که چرا در نیل به ارادهی خویش موفق نبوده است.
من زنده ام. من جانب دارم. پس بیزارم از آن که مشارکت نمی کند. من از بی تفاوت ها بیزارم.
جدال امامان در ایران؛
امام زنجانی اعمال دولت ایران را خلاف شریعت و دین خواند
پس از انکه سالهای سال ملا خمینی جوانان مسلمان ایران را به خاطر داشتن عقیده سیاسی متفاوت در زندانها به جوخه های مرگ می سپرد و این روند همچنان ادامه دارد . امروز یک مرجعیت جدید در ایران قامت بلند کرده است و می گوید این زندانها مبنای شرعی ندارد در ذیل توجه شما را به پرسش نوری زاد از این ایت الله و امام نو ظهور جلب می کنیم.
به نام خدای دیروزها و امروزها و فرداها
سلام به محضرشریف حضرت آیة الله بیات زنجانی
پرسش های من، گرچه گاه از حوزه ی متداول مراجعات دینی مردم دور می افتد، باورم اما بر این است که در عالم، هیچ پرسشی یافت می نشود که داٌب دین بر او بار نگردد. پس، صراحت نهفته در این پرسش ها را برمن ببخشایید و صبورانه به پاسخگویی آنها همت فرمایید. پرسش های من، برآمده، وگزیده ی مختصری از هزار هزار سخن پنهان مانده در سینه ی مردمی است که این روزها، چشمی از امید به آستان شمایان دارند و متاسفانه، بخش وسیعی از امید خود را به کارکردهای این دینی که جمهوری اسلامی ایران برانتشار آن اصرار می ورزد، از دست داده اند .
اگر به پاسخگویی یک یا چند پرسش متمایل نبودید، به هرچه که مقدور شریفتان است پاسخ گویید . مهم، مشارکت حضرت شماست در این داد و ستد علمی و اجتماعی :
یـــــک :
دنیا از نگاه دین مبین اسلام، و از نگاه شخص حضرت شما یعنی چه؟ تا چه اندازه دنیا را می شناسید؟ چند سفر به سایر کشورها و یا حتی به شهرستان های داخل کشور(تان) داشته اید؟
ج ۱ – با سلام و تحیت؛ پیش از پاسخ به سؤالات ارسالی شما، لازم می دانم از صراحت و شجاعت سائل محترم سپاسگذاری کنم؛ و اما پاسخ سؤالات:
بنده به دلیل فعالیت های سیاسی و اجتماعی گوناگون، همیشه معتقد به پیامی جدی و مؤثر [...]ضرورت ارتباط و تعامل با دنیا را به بواسطۀ سفرهای مختلف به وضوح لمس کرده و اطلاع از وضعیت سیستمهای حقوقی، سیاسی و اجتماعی کشورها را یک ضرورت تلقی می کرده و می کنم؛ به همین جهت به سفرها و دیدارهای گوناگون و به تبع آن به دست آوردن آگاهیهای مفید در جهت رسیدن به هدف فوق که همانا اطلاع و مطالعۀ سیستمهای حاکم بر دنیاست تأکید دارم و از طرفی برای عالمان دینی و آگاهان اجتماعی که بنای اظهار نظر دارند بالخصوص مراجع عظام و علمای اعلام که آراء و نظریاتشان در سطح وسیعی مطرح می گردد لازم و واجب می دانم و معتقدم به همین جهت قرآن کریم سیر در آفاق و انفس را چه بصورت عینی و چه بصورت ذهنی، امری لازم و فرض دانسته و بر آن امر کرده است .
دو :
چرا باید از جهات اجتماعی و امنیتی و اقتصادی، میان شما، و یک استاد کهنسال و کم نظیر فیزیک و شیمی و ادبیات، یا یک داکتر مجرب، یا یک مهندس کارفهم، و یک مدیر خردمند، فاصله ای به وسعت بی کرانگی باشد؟ آیا این فاصله ی انکار ناپذیر، جزیی از بایستگی های دینی است؟ یا نه، مردم چون بجای فرمول های فیزیک و شیمی، از دهان مبارک شما، احادیثی از رسول گرامی اسلام و امامان شیعه و آیات قرآن می شنوند، این عزت و اعتبار اجتماعی را با شما همراه کرده اند؟ چرا باید همان استاد کارآمد و کهنسال، با اعتنا به پشتوانه ی علمی درخشان خود، درحاشیه های این عزت و اعتبار بایستد، و شمایان در متن مستقیم آن باشید؟ چرا او، با شکایت مختصر یک رهگذر، به پشت میله های زندان در می غلتد، وشمایان از هرشکایت، مصون و در امانید؟ چرا آن استاد کارآمد، مطلقا از امنیت سیاسی و اجتماعی و اقتصادی برخوردار نیست؟ وشما، به دیوار بلندی از این برخورداری ها تکیه زده اید؟ چرا باید شما، و حتی یک طلبه ی نوپا، مقدس باشید، و او، برکنار ازاین تقدس باشد و در ردیف همگان؟
ج ۲ – در اسلام ملاک تمایز، علم، جهاد و تقوا است و البته این تمایزها حقوق اجتماعی، سیاسی و مدنی را در بر نمی گیرد بلکه مربوط به رابطۀ با خدا و تصدی و صلاحیت تولی امور است. برای مثال در موارد دَوَران میان عالم و غیر عالم، ترجیح در پذیرش مسؤولیت با عالم است و در صورت دَوَران مسؤولیت میان متقی، مقاوم و استوار با فرد دیگر نیز ترجیح با متقی، مقاوم و استوار است، اما این امتیاز در صورتی که خدای ناکرده آن فرد مرتکب تخلفی گردد با فرد عادی و معمولی نه اینکه برابر است و فرقی با همدیگر ندارند، بلکه به نوعی با شدّت عمل بیشتری با وی برخورد می شود؛ در نظر اسلام رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم که نبی خدا است، با افراد دیگر از حیث عمل به قانون و پایبندی به آن برابرند و چه بسا از رسول خدا انتظار و توقع بیشتری نیز وجود دارد. یا اینکه در اسلام میان یک مرجع دینی با یک عالم شیمی و فیزیک دان از حیث قانون و تقید به آن و از حیث بهره مندی از امکانات عمومی، هیچ فرقی وجود ندارد؛ اگر در اسلام هتک حرمت مؤمن در حد محاربه با خدا است، در این موضوع میان عالم دینی و مرجعیت شیعی و یک داکتر متعهد و یا یک مهندس و کارشناس محترم فرقی وجود ندارد و در واقع اگر هتک حریمها گناه بزرگی است، میان انسانهای محترم در هر جایگاهی که باشند، تفاوتی وجود ندارد.
لازم به شرح است که مکتب شیعه پیرو امامی است که وقتی در کنار یک فرد غیر مسلم در محکمه قرار می گیرد و قاضی میان او و آن فرد غیر مسلم فرق می گذارد، با صراحت با قاضی طوری برخورد می کند کأنه او را فاقد شرایط قضا و عدالت می داند و تأکید می کند که در محکمۀ قضای اسلامی، قاضی باید بصورت متساوی با هر دو طرف رفتار کند.
ما مسلمانان پیرو رسولی هستیم که امام علی علیه السلام در وصف آن حضرت اینطور آورده است که فرمود: حقوق همسایگان و دیگران را طوری رعایت می فرمود که ما فکر کردیم که همسایه از همسایه ارث می برد؛ این بخش مهمی از حقوق شهروندی است و اگر در چنین نظامی یک فرد عادی و معمولی بر علیه ارکان نظام شکایت کند، نه تنها مورد تعقیب قرار نمی گیرد، بلکه مسؤولین موظفند شرایطی را فراهم کنند که حقی از کسی پایمال نگردد و زمینه را به شکلی بوجود آورند که افراد جامعه بدون دغدغه بتوانند سؤال کنند؛ حال اگر در جائی خلاف این سنت ملاحظه شد، اسلامی نبوده و با حکومت علوی کوچکترین سنخیتی ندارد .
ســـــــــه :
معروف است که علامه ی حلی – که خدایش او را رحمت کناد – دستور فرمود چاه آب منزلش را با خاک پرکنند، تا او، فارغ از داشتن یا نداشتن آن چاه، به پرسشی در همان خصوص پاسخ گوید. شما برای پاسخگویی به این پرسش که : ” زندان انفرادی شکنجه است یا نیست؟ یا : زندان انفرادی در نظام اسلامی ما، حرام است یا حلال؟ ” آیا ضرورتی برای حضور چند ماهه در یک سلول و فضای کوچک، آنهم نه در زندان، که در کنجی از بیت شریفتان، احساس نمی کنید؟ البته با این تجسم هماره که افرادی در هیبت بازجویان نظام مقدس، مرتب برشما تحقیر و ناسزا می بارند و به وقت ضرورت، شما را با مشت و لگد می نوازند. اگر از نوع پرسش من، احساسی از گزش و توهین به ذهن مبارکتان راه یافت، با تلمیح این سخن که : گزش پرسش من کجا و فحش های ناموسی و ضرب و شتم سربازان گمنام [امام زمان در ایران ] کجا، به ذات مبارک تسکین دهید.
ج ۳ – اینجانب معنا و حقیقت زندان، زندانی شدن و افتادن در سلول انفرادی را تنها در قالب تصور ذهنی ام درک نمی کنم بلکه بصورت علم حضوری و به دلیل سوابق مبارزاتی خود یافته ام و به همین دلیل بارها با صراحت اعلام کرده ام زندان و زندانی شدن همانطوری که فقهای بزرگی همچون مرحوم قاضی بن براج در کتاب المهذب و شیخ طوسی که شیخ الطایفة است در مبسوط و سید عبدالأعلی سبزواری در مهذب الأحکامش از آن به عذاب تعبیر کرده اند، بصورت کلی از مصادیق شکنجه محسوب می شود و حتی در زبان عربی از آن با واژه (عذاب) که به معنای شکنجه است تعبیر می کنند. لازم به توضیح می دانم که زندان و حبس، در نظام سیاسی اسلام برای مخالفین و منتقدین دیده نشده است و هیچ سند تاریخی و روائی قابل اعتنائی مبنی بر زندانی شدن مخالفین در حکومت محمدی و علوی وجود ندارد و آن حضرات به هیچ وجه منتقدین و مخالفین خود را محبوس نمی کرده اند و جالب است که همۀ مخالفین آنان، در جامعه در نهایت آزادی می زیسته اند.
آن مطلبی که از علّامه بزرگ حلی نقل فرمودید صحیح و اساس فقه شیعه بر همین مبنا و روش استوار است و شیوۀ غلط و باطل مورد اشاره در ادامۀ سؤال نیز، از نظر همۀ فقها محکوم است و این نوع زندانها حتی یک نوع شکنجه غیر قابل جبران بوده و هرکسی با توجه و آگاهانه اقدام به این کار زشت کند و یا دستور صادر کند، از عدالت ساقط و صلاحیت تصدی مسؤولیتهای شرعی را از دست می دهد .
چـــهـــار:
آیا جهان بینی شما، اگر که عمر شریفتان را در بیت و شهر خود سپری کنید، با جهان بینی شما، آنجا که از کشورهای گونه گون جهان دیدن فرمایید و از نزدیک با داشته ها و نداشته های ایمانی و دنیاوی مردمان جهان آشنا شوید، تفاوت می کند یا نه؟ اگرنه، به چه دلیل؟ و اگر بله، چرا تا کنون درعرصه های دینی جهان حضور نیافته اید و با توده ی مردم جهان و اندیشمندان و بزرگان دینی آنان از نزدیک و بی واسطه ارتباط برقرار نکرده اید؟
ج ۴ – اگرچه پاسخ این سؤال با پاسخ سؤال اول داده شد لیکن با تأکید بیشتر روی آن، پاسخ این نکته را مورد توجه خاص قرار داده و روی آن اصرار می ورزم که بدون تردید ارتباط با جهان و آگاهی از نوع برخورد ملتها و حکومتها با همدیگر و آشنائی با سیستمهای حقوقی بین المللی در نحوۀ نگرش و برخورد انسان و در نحوه ارائه برخوردها و حتی در ادبیات ابراز و اظهار، اثر می گذارد.
پــــنــــج :
اگر طالب سفر و مطالعه ی عینی آثار جهان نیستید، آیا این جهان بینی، با خواندن کتاب و دیدن فیلم و شنیدن اخبار، میسر می شود؟ مفهوم ” سیروا فی الارض” آیا در کیفیت فتاوای شما تاثیر دارد یا ندارد؟
ج ۵ – پاسخ این سؤال نیز از جوابهای قبلی روشن شد و بی شک امروز که دنیا بصورت یک دهکده جهانی در آمده و دنیای اینترنت شرق و غرب عالم را به فضای واحد سمعی و بصری مبدّل کرده و اطلاع رسانی را برای همگان تسهیل نموده است، در واقع همان نقش سیر آفاق و انفس را تا حدودی ایفاء خواهد کرد.
امروز برای عالمان دینی و سالکان شریعت، هم سیر حقیقی آفاقی و انفسی لازم است و هم سیر و سیاحت در دنیای مجاز و به اعتقاد بنده، فتاوا و آراء فقهی فقیهان را بصورت انتزاعی و صرفاً در عالم تصوّر و مجرد از جهان واقع نمی توان مورد ارزیابی قرار داد چراکه اجتهاد مجتهدان، صرفاً ذهن ورزی و سر و کار داشتن با مفاهیم و الفاظ و تصورات نیست بلکه یک نوع عملیات توأم تطبیق مفاهیم با مصادیق و خارجیات بوده و نوعی عملیات ذهنی بصورت کاربردی و تجربی است؛ بنابراین بدون توجه به واقعیات خارجی نمی توان کارآمدی لازم را داشت.
شــــــــش :
اگر مردم ایران با هزینه ی شخصی خود، بخواهند شما را به یک سفر دور دنیا دعوت کنند، از آن استقبال می فرمایید؟ چرا نه و چرا آری؟
ادامه

