فرا خوان عمومی
طنز
نوشته : ثریا
شوروای غلامان شیوه برگزار می کند
از آنجائیکه همیشه این شوروا مورد لطف و مرحمت امام مخفی قرار داشته است، و به طور متوسط هر هفته به شکل همزمان اما جدا گانه، این امام مخفی با تمامی اعضای این شوروا ملاقات داشته و حمایت های مالی و معنوی خویش را به طور مستقیم از تمامی اعضای این شوروا به انجام می رسانده است، گویا پس از اینکه یک بلاد قوی اقدام به تحریم یک کشور روده بریده کرده است، نمی دانم این امام مخفی چه ارتباطی با این کشور داشته است، مدتی است که آن امام محبوب هیچ ملاقاتی با اعضای این شبکه نداشته است. بنا بر این تمامی اعضای شوروای غلامان حلقه به گوش کم خرج شده اند و کم پیسه گشته اند، بدین طریق اعلام می دارد که این شوروا در بخشیدن عناوین و سوء استفاده از ابزار های دینی و مذهبی و... دست باز دارد، آمادگی دارد که برای تمامی جنایت کاران بین المللی، جلادان تاریخ، فتنه گران محلی، و دشمنان همه ارزشهای انسانی محفل و سمینار برگزار نماید. در نخستین این سمینارها، سمیناری تحت عنوان "باد روده ماندگار" که عنقریب دایر می گردد و پیسه آن از سوی کشور دوست و حامی وطن فروشان تادیه شده است، در یکی از مراکز مهم کابل تدویر خواهد یافت. دوستان می توانند باد نویسهای روده ای خویش را تحت عناوین ذیل به دبیر خانه این باد خانه ارسال نمایند. 1- بت ایرانی و اخوت زنانه! 2- بت ایرانی و لوبیا های شطرنجی! 3- بت ایرانی و خفت قور شیر برنجی! 4- بت ایرانی و کرامت شیطانی! 5- بت ایرانی و اندیشه سیاسی روده چلانی! 6- بت ایرانی و راهکار خواباندن مغزهای انسانی! 7- بت ایرانی و مدیریت روده ای! 8- بت ایرانی و اندیشه شایسته کشی! 9- بت ایرانی و راهکار جنگ در شکمبه 10- و... علاقه مندان و محقق کشان، و اندیشه ستیزان می توانند روده نویسهای خویش را به دبیر خانه این سمینار واقع در دریای پل سرخ تا لیسه حبیبیه ارسال نمایند. نوت: این شوروا آماده است که مراسم های مختلف به خصوص برای عزیزهای مان جناب استالین، هیتلر، و ... برگزار نمایند، چنانچه حامیان آنها پیسه های هنگفت عنایت فرمایند این شوروا قادر خواهد بود که القابی همچون امام و... را به آنها اعطا نمایند!! دبیر خانه عمومی فرهنگ ستیزی شوروای غلامان حلقه به گوش شیوه!!
اقای محقق خوابید یا بیدار؟
روزنامه وحدت ارگان نشراتي حزب وحدت مردم شاخه حاجي محمد محقق مورخ چهارشنبه 13 ثور 1391 سال دوم شماره 93 در صفحه دوم خودش مقاله اي را تحت عنوان "رسالت ما در برابر اشغالگران" نشر کرده است. در بخش آغازين اين مقاله چنين آمده است"اشغالگران امريکا در طول ده سال با مانورهاي استعماري خود، هزاران بد بختي را در زندگي روز مره مردم ستمديده افغانستان فراهم کرده و با گسترش اميال استعماري خود مردم بيچاره ما را به اسارت کشيده اند. در بخش ديگر نوشته است:"بدين سبب سزاوار و واجب است که دلسوزان مردم ونهادهاي دلسوز و همکار براي بيداري مردم افغانستان از لحظه لحظه فرصت ها استفاده کنند واز ذره ذره توانايي خود براي بيداري مردم دريغ نورزند، تامردم آگاه و هميشه در سنگر مقاومت و عزت افغانستان احساس تنهايي در برابر دژخيمان اشغال گر هم چنان اميد وار و راست قامت بمانند. و در صفحه 6 همين روزنامه هزيانهاي ديگري مي گويد به بهانه يک مقاله به اصطلاح تحقيقي که اينجا مجال وا کاوي آن به نظر وجود ندارد. جناب آقاي محقق تا جايي که نگارنده سطور اطلاع و شناخت از جناب شما دارد، شما يک آدم تيز خوان هم هستيد، نمي دانم چطور اين نوشته ها از پيش چشمان مبارک تير مي شود و حد اقل مي گوئيم خبر نمي شويد، و اگر خبر مي شويد و هيچ واکنشي از خود نشان نمي دهيد وا اسفا!! و اگر موضع شما اين باشدکه واي بر اين جماعتي که روزي تصور مي کردند شما مي توانيد حافظ و نگهدار ارمانهاي آنها باشيد!! حاجي صاحب محقق!! تا زمانيکه شما رسمن با صدور يک اعلاميه اعلام نکرده ايد که آنچه در اين نوشتار آمده است مربوط شما و حزب شما نيست، تصور همين است که ديدگاه حزب وحدت شاخه شما همين است، و در صورتيکه موضع حزب شما اين باشد، ضرورت است که با شما و خوانندگان مطالبي را طرح نمائيم! در آغاز اين نوشتار مي آيد" اشغالگران امريکا در طول ده سال با مانورهاي استعماري خود، هزاران بد بختي را در زندگي روز مره مردم ستمديده افغانستان فراهم کرده" پيش از وارد شدن به اصل بحث مي خواهم يک نکته را بگويم وقتي من اين مقاله را مي خواندم به هيچ وجه نتوانستم که به خود بقبولانم که نويسنده اين سطور يک افغاني باشد، اين روزها فرياد هزارگي جناب شما هم خيلي بلند رفته است، و اين اصلن قابل باور نيست که باز يک هزاره چنين هرزه نويسي کند! اقاي محقق اگر حضور آمريکا و جامعه جهاني در افغانستان اشغال است، بايد به اين سوال پاسخ دهيد که باعث اين حضور چه کساني بوده است؟ ايا شما با کمال افتخار از سوي اجلاس بن مقام معاونيت دولت موقت را قبول نکرديد؟ آيا شما در ساختار همين دولتي که امروز از ان روي بر گردانده ايد به حيث وزير پلان کار نمي کرديد؟ آيا شما در همين دولت به حيث نماينده مردم در پارلمان حضور نداريد؟ چگونه شما توسط جريده رسمي خود اين کشور را اشغال شده مي خوانيد؟ ايا همين مجاهدين و به خصوص جبهه شمال که شما يکي از اعضاي رهبري آن در ان زمان بوديد، از امريکا و جامعه جهاني در خواست نکرديد که بيايد براي مبارزه با القاعده و طالبان وارد افغانستان شوند و شما(مجاهدين) ادامه ص 3 هم در همه صحنه ها پيش بلد و راپور چي آنها نبوديد؟ سوال اين است که چرا ديروز همسنگر و پيش قراول آنها بوديد ولي امروز آنها شده است اشغالگران؟ آقاي محقق اگر شما همچنان بر چوکي وزارت پلان دائمي باقي مي مانديد بازهم امروز امريکا را اشغالگر مي خوانديد؟ ايا اگر شما در قدرت مي بوديد و حاکميت تبديل به يک قدرت ديکتاتوري مي شد و بازهم حتا بر هزاره هايي که شماداعيه تيکه داري آن را داريد بازهم همين ادبيات نوشتاري را اجازه مي داديد که در ارگان رسمي حزب شما نشر شود؟ در بخش ديگر اين به اصطلاح مقاله آورده اند که " هزاران بد بختي را در زندگي روز مره مردم ستمديده افغانستان فراهم کرده" گاهي آدم احساس مي کند که در اين مملکت واژه ها حاوي پيامها و مفاهيم متغير مي باشند، و شايد منظور از بد بختي چيز ديگري بوده باشد، ولي اگر بار معنايي بد بختي هماني باشد که در گذشته وجود داشته است بازهم سوالهاي زيادي ايجاد مي شود: مثلن: ايا از نظر شما ويران شدن افشار يک خوشبختي بوده است؟ ايا از نظر شما وقتي از اينسوي کابل به آنسوي کابل کسي رفته نمي توانست و هر لحظه انساني بر روي زمين مي غلطيد، فقدان هر نوع امنيت جاني و مالي خوشبختي است؟ ايا وقتي که توسط مردان جنگ، کودک در شکم مادرش تير باران مي شود، که او فردا کلان مي شود و حق مي خواهد، معنايش خوشبختي بوده است؟ ايا وقتي شمالي سوخت، وقتي بوداي باميان فرو ريخت، وقتي باميان و يکاولنگ و مزار و... در آتش سوخت از نظر شما خوشبختي است؟ وقتي حضرت عالي در بلخاب غذاي علفي تان هم رو به اتمام بود و حاميان بيروني هم همانند گذشته دروغ گفته بودند و چيزي برايتان ارسال نمي کرد، خوشبختي بود؟ شايد هيچ کس نمي فهمد، معناي بد بختي همين باشد در قاموس فرهنگ نشراتي حزب وحدت مردم که: از کنار سنگ خوابيدن رسيدن به خانه مجلل و داشتن تخت خواب و... بزرگترين بد بختي است. خروج از کوهها و رسيدن به مقام معاونيت رياست جمهوري در دوران موقت خودش بزرگترين بد بختي بوده است؟ داشتن آزادي، داشتن مکتب، داشتن دانشگاه، داشتن راديو و تلوويزيون، داشتن روزنامه، داشتن موترهاي رنگا رنگ و ... همه جزء بد بختي هاست. خروج از کوهها و رسيدن به مقام وزارت و ايجاد دب دبه و کبکبه بزرگترين بد بختي است؟ شايد راست مي گويند که اين همه بد بختي براي اين است که ديگر اکثريت ملت افغانستان از امنيت نسبي برخوردار مي باشد، و وجود همين امنيت و اتش نگرفتن شمالي و باميان و يکاولنگ و مزار و... جزء بزرگترين بد بختي هاي ده ساله مي باشداز نظر ارگان نشراتي حزب شما! اقاي محقق راستي داشتن چنين ادبياتي در يک روزنامه حزبي که بزرگترين ضربه را در آنزمان خورده است، صحيح است؟ اندکي خودتان لا اقل کلاه و دستار خويش را قاضي کنيد؟ من فکر مي کنم شرم آور است! اقاي محقق در صفحه 6 همين شماره متاسفانه مقاله دنباله داري وجود دارد که ظاهرن يک موضوع تحقيق است اما واقعيت اين است که همه آن به تقديس يک بت بيگانه مي پردازد، در همه مقاله تلاش مي شود از ملا خميني آخوند که از نظر 80 درصد ملت ايران يک جنايت کار بود، و اگر بخواهيم او را مقايسه کنيم او را با استالين و هيتلر و عبد الرحمن خان بايد مقايسه کرد، اما در روزنامه شما چنين جنايت کاري تقديس مي شود، اين سوال پيش مي ايد که اگر نظامي را که اين جنايت کار در ايران پايه ريزي کرد، خداي نا کرده در افغانستان پياده شود، از نظر شما مطلوب خواهد بود، يعني شما حاضر هستيد که وقتي نظام مانند نظام ملا خميني آخوند جنايت کار به وجود بيايد و همه صدا هاي مخالف را به نام ضد دين و منافق نا بود کند، و همه را قتل عام نمايد، تا يک نظام يک صدايي به وجود بيايد از نظر شما خوب است؟ آيا داشتن حکومتي همانند حکومت ولايت پکيه که هر مخالف سياسي خويش را دستگير مي کند و دستور مي دهد تا برده در زندانها به آنها تجاوز جنسي شود، تا صداي عدالت خواهي شان خاموش گردد مطلوب است؟ ايا تحت هر عنواني صداي مخالفين را چند صد نفره برده به دار هاي مجازات بسپارت از نظر شما مطلوب است؟ ايا بعد از سي سال در همين حکومت سياه و شيطاني ايران يک راديو و يک تلويزيون وجود دارد که صداي غير از صداي حکومت را نشر و پخش کنند؟ ايا يک مخالف سياسي زنده و ازاد هست؟ اقاي محقق! شما مي توانستيد که همچنان به عنوان يک سرمايه هزاره براي تاريخ هزاره ها باقي بمانيد، اما حرکتهاي ناصبورانه تان از شما دارد تفاله اي مي سازد که شايسته زباله داني تاريخ مي باشد و بس! کاري نکنيد که افسانه برسيساي عابدي را در ذهن ها زنده کنيد که پس از هفتاد سال عبادت به قول مععقدين از درگاه خدا رانده شد وشما از آغوش مردم رانده شويد! هزاره ها دقيقن عصر رنسانس خويش را آغاز کرده است، عصر نقد باورهاي دروني خود را آغاز کرده است، ديگر هيچ چيز را مقلدانه نمي پذيرند، براي همه چيز دليل خرد پسند مي طلبند، و آنچه که در روزنامه شما نشر شد، با هيچ عقلي سر سازگاري ندارد! جامعه امروز به وضوح مي بيند که اگر فضاي جديد نبود اين همه اشتياق علم و دانش وجود نداشت، اگر فضاي جديد نبود، فرزند شما صاحب مدال ورزشي نمي شد، اگر فضاي جديد نبود اينک بچه هاي هزاره به جاي مکتب و دانشگاه راهي گورستان بودند، و کاتبان در بار شما اگر اين را بد بختي مي نامند، مردم نه تنها اين بد بختي را استقبال مي کنند بلکه براي تداوم آن از خداوند ارزوي چند صد ساله دارند و بس!
سفير ايران عنصر نا مطلوب!
همانگونه که پيش بيني مي شد، پس از امضاء معاهده ستراتژيک کابل- واشنگتن دشمنان ديرينه رشد، ترقي، ثبات واسايش ملت افغانستان همانند مار زخمي به هر سو حمله ور شدند، و اقاي ظهره وند سفير جديد ايران طي ملاقاتي با رئيس مشرانو جرگه از ايشان خواسته است که اين معاهده را امضا ننمايند. طرح چنين در خواستي از سوي سفير يک کشور، در عرف بين الملل مداخله صريح و آشکار در امور داخلي کشور محسوب مي گردد، در حاليکه افغانستان همانند همه کشورهاي ديگر، يک کشور مستقل و داراي منافع ملي تعريف شده خودش مي باشد، اما چيزي که براي اينجا از اهميت فوق العاده برخوردار مي باشد يافتن پاسخ براي اين سوال است که چرا امضاء چنين معاهده اي ايراني ها را ديوانه مي کند، و اين ديوانگي آنچنان بر آنها مستولي مي شود، که قدرت تحليل را از اتاق فکر سياست خارجي تهران مي ستاند، و به سفير خودشان اجازه مي دهند که نه تنها مراتب اين عصبانيت را به افغانستان اعلام نمايند، بلکه ديوانه وار اقدام به تهديد نمايند، چنانچه اين معاهده امضا شود تهران اقدام به آزار و اذيت و در نهايت اخراج مهارجين افغاني خواهند کرد! چه چيزي مي تواند اين کشور را تا اين حد عصباني کند؟ البته براي پاسخ به اين مسئله بررسي هاي همه جانبه نياز است، اما به طور فشرده مي توان گفت؛ ايران در نبود يک حکومت مقتدر مرکزي است در افغانستان است که از منافع کلان اقتصادي، برخوردار مي شود، شما در نظر بگيريد که ساليانه در حدود 130 مليارد متر مکعب اب از افغانستان خارج مي شود، همه اين آبها بدون هر گونه قرار دادي توسط ايراني ها دزديده مي شود، اگر حد اقل هر متر مکعب اب يک دالر باشد، ساليانه چه مبلغ آب مفت را ايران به دست آورده است؟ يعني تنها از منبع آب افغانستان ساليانه 130 مليارد دالر عايد ايران مي شود، و حال در بخش منابع تجاري که افغانستان يک کشور مصرفي باقي بماند، چه رقمي عايد آنها مي شود. اينها بخشي کوچک از دلايل عصبانيت ايراني هاست، حال در نظر بگيريم که ايران براي بي ثبات سازي افغانستان چند درصد از پيسه اب ما را لازم است مصرف نمايد، تا اجيراني اينجا براي هر چيز فغانشان گوش همه را کر نمايند؟ و از سوي ديگر آنچه را که اين سفير تازه وارد بيان کرده است، بيانگر منويات دروني آن کشور است که نمي تواند در همسايگي اش شاهد يک افغانستان اباد و مترقي باشد. به همين خاطر بي انکه به ياد بياورد او يک سفير است، سفير در چهار چوب قوانين خاص حق بيان و انتقال ديدگاههاي کشور مطبوع خويش را دارد، نه اينکه همانند يک قومندان نظاميي بر عساکر خويش فرمان صادر نمايد! اقاي ظهره وند اشتباه گرفته است افغانستان را با پادگان نظامي سپاه ايران، و از ياد برده است که او از سمت نظامي گري به يک سمت ديپلماتيک منتقل شده است! هرچند که وزارت خارجه جمهوري اسلامي افغانستان اين سفير گستاخ و عاري از اخلاق و معلومات ديپلماتيک را به وزارت خارجه احضار کرد، و مواضع صريح افغانستان را برايشان اعلام داشت، ولي از نظر مردم افغانستان کافي نبود، ملت افغانستان از مقامات دولتي مي خواهند که با چنين عناصر بايد از مجراي قانوني با قدرت بر خورد شود، حد اقل بايد اقاي ظهروه ند به خاطر اين مداخلات اشکارش در امور داخلي افغانستان عنصر نا مطلوب شناخته مي شد، و به سرعت از خاک افغانستان اخراج مي گرديد. از آنجائيکه ديپلماسي کابل، هميشه ديپلماسي مدارا با همسايگان بوده است، مردم انتظار دارند که پس از اين اندکي از مدار مدارا خارج و به مديريت اوضاع بپردازند، تا ديگر همسايه هاي مداخله گر جرأت چنين جسارت ها را نداشته باشند.
عقل های بی حس شده
محمد سرور جوادی- منبع وبلالیگان ب
سيار اتفاقاتي، از سوي کساني سازمان دهي مي شود وبا يک طرح بسيار روان کاوانه وطي يک پلان نهايت مرموز در ميان جامعه مي افتد که نه رسانه اي مي شود ونه چانه زني هاي سياسي وجناحي وقومي دارد ونه گذري به پليس ودادستاني وداد گاه ونه هم اکثريت مطلق مردم با آن حساسيت منفي دارند بلکه اغلب با آن موافق ودعاگوي عوامل آن هستند،درحالي که عواقب آن بمراتب از بسياري جنجالهاي ديگري که ظاهرا نفرت آور است خطر ناک تر وپرضرر تر مي باشد. پيشينه رويه هاي اجتماعي بر اساس ريا وتزوير شايد به درازاي تاريخ پيدايش اين بشر افسون گر باشد ومن در پي بيان آن نيستم بلکه انگيزه من از نوشتن اين مطلب اشاره به چند موردي است که همينک عقل مردم را بي حس کرده از وجود وتن شان بار کشان رام وبي درد سر ساخته است. سه سال پيش روزي در موتربا دوستي نشسته بودم وبه رانندگي وي موتر ما از ميدان شهيد مزاري جانب دشت بر چي در جاده شهيد مزاري در حرکت بود، مسير بي نهايت تحت فشار ترافيک بود وحرکت موتر ما باصطلاح "خزک مورچه" . من از قضيه بي خبر بودم وبي حوصله شده صحبت دوستانه را قطع کرده پرسيدم چه گپ شده که اين همه تراکم موتر وراه بندي است؟ دوستم با خون سردي جواب داد؛عقل ها بي حس شده! متوجه منظورش نشدم وتوضيح خواستم، وي گفت: ناراحت نشو مي خواهم نظرم را واضح بگويم که گاهي از تقدس وملکوتي بودن بعض آموزه هاي ديني بگونه اي استفاده مي شود که عقل انسانها بي حس مي گردد ودر بي حسي عقل، تن وجان آدمي اسير هوا وهوس کساني مي گردد که خود را متولي دين وقييم دينداران جازده اند. باشنيدن اين ديد گاه ازدوستم متوجه شدم که او از يک موضوع جدي سخن مي گويد وسر انجام فهميدم که يک گروپ، چند متر رخت سرخ را در محوطه بزرگ پروژه خاتم الانبياء(ص) بر سر چوب بالا کرده ومدعي شده اند که اين بيرق همان بيرقي است که بر فراز گنبد زيارت گاه سيد الشهداء حسين بن علي(ع) بر افراشته بوده وخدا اجر دهد فلان آقارا که به چه رنج وهنري آن را براي زيارت مردم افغانستان به کابل آورده است، بر افراشته شدن اين بيرق همان و هجوم سيل آساي مردم براي زيارت وانداختن پول در داخل "صندوق عَلَََم"همان وهمين هم دليل بسته شدن راه گرديده. من نه تنها ازنظر دوستم نا راحت نشدم بلکه چند سوال را اضافه کردم؛ بر فرض اينکه اين بيرق همان باشد که ادعا شده است، تقدس آن در چيست؟آيا تقدس وملکوتي بودن امام حسين ومرقد مطهرش به پارچه اي که بر فراز گنبد است منتقل مي شود؟ اگر هم منتقل شود، آيا مافوق کرامت انساني است؟ ودرين صورت انسانهايي که در روز هزاران تن به زيارت مي روند وسر وصورت خود را به ضريح مقدس مي مالند ولباسهاي شان با مقدسترين مکانها در تماس مي شود، هم مقدس مي شوند؟ وآيا آنهارا هم تبديل به زيارتگاههاي اين چنين مقدس بايد کرد؟بدون شک انسان ذاتا از هر چيز ديگر بر تر است ودرعين برتري ذاتي، با زيارت اماکن مقدسه وتماس به اشياء مقدس وپاکي چون ضريح پيامبر، ائمه دين وحجرالاسود وارکان بيت الله شريف وهر شب وروز تماس با قرآن مجيد بايد از اشياي مثل پارچه، کريم تر باشد وچرا بايد در عين حال اين همه کرنش به اشيا کند؟ شايد بگوييد به احترام امام شهيدان چنين کاري مي تواند موجه باشدولي حرف اين است که آن بزرگمرد تاريخ انسانيت براي احياي کرامت ازبين رفته انسان وبراي سربلندي او وبراي آزاد زيستن او جان نثاري کرد ونه براي ادا واطوار ريا کارانه ونمايش صحنه هاي تزوير. بر علاوه، حرمت گذاشتن به حسين بن علي چه رابطه اي دارد به صندوق علم که روزانه ميليونها پول جمع آوري شده به جيب يک يا چند شخص مي رود؟ حسين وآباء واولادش هميشه تاکيد کرده اند که از سالوساني که آنها را وسيله پر کردن شکم ورام ساختن هوا وهوس شان ساخته وبه هر نيرنگي دنياي شان را ازدين وباورمردم بدست مي آورند بيزارند. مگر اين مردم عقل شان بي حس شده وتن شان در خدمت سالوسان افتاده است؛ مردي از بام تاشام جان مي کند ودر آخر پول نان خشک عيالش را هم کمايي نمي تواند و بسا براي بدست آوردن آن خونش درگرو است ولي به راحتي آن را در صندوق علم مي اندازد!! اين مردم نمي داند که در زمين غصبي حتي خانه خدا جواز ساختن ندارد وعبادت خدا معصيت است ولي به راحتي مي پذيرند که غاصبين، علم رادر ملک غصبي بر افرازند وچند صباحي بنام حسين کاسبي کنند وتازه نور چشم بندگان خدا هم باشند. زمين پروژه خاتم الانبياء حق همين مردم است ووقف پروژه هاي عام المنفعه براي شان اما همين علم بدوشان آن را غصب کرده براي خود واقارب شان قصر ساخته اند وقسمتي را هم فروخته اند وبخشي هايي را هم براي ايرانيها بخشش کرده اند. اين گروه سالهاست که هنر مندانه مردم فريبي مي کنند واز همين راه دنياي شان را مي سازند؛ همين ها در دربار حکومتي بنام مجاهدين براي خسي، ملتي را متهم به کفروفسق کرده وفتح خانه هاي گلين وويران شده شان را به فتح مکه تشبيه کرده بر جنازه هاي هزاران انسان نعره اليوم يوم المرحمه سر مي دادند، همينها به همراه مسعود در ميدان شهر به استقبال طالبان رفته نقشه قتل مزاري وقتل عام مردمي را ريختند که هميشه مريد شان بودند وامروز هم سينه زنان زير علم شان هستند، همين گروه نزد مايکل سمپل انگليسي رفته سند ومدرک ارائه کردند که از بقاياي جواسيس انگليس هستند وماموريت شان را بيش از دوصدسال است که در قالب علمداران مذهب به پيش برده اند، همينها بودند که صنف آموزش مسيحيت ساخته وفيلم وعکس تهيه کرده به ايران فرستادند وهمينها بودندکه از خامنه اي به دليل هم تباري کمک خواسته واز مظلوميت شان در بين قوم شرور وبي ديني بنام هزاره ناله ها کردند وهمين ها در کنفرانس علماي ايران وافغانستان در مشهد از بي باوري هزاره ها به تشيع واصالت قوم ومغوليزم در نزد آنها سخن گفتند واز رهگذر تيکه داري مذهب نان شان را به روغن ريا وتزوير چرب مي کنند. چندي پيش اين گروه دسته اي را ساخته بنام"شوراي معدن حاجيگک" ودر تانک تيل دشت برچي دفتري گشوده اعلام کردند که براي جلب کارگر در معدن ثبت نام مي کنند، از هر نفر کار گر ساده 500 واز هر نفر کار گر نيمه حرفه اي1000 واز هر نفر کار گر حرفه اي 1500 افغاني وچهار قطعه عکس وکاپي سند تابعيت اخذ ويک فرم را سفيد سر آنها امضا يا شصت مي کردند، در دوهفته به تعداد 5000نفر را ثبت نام کردند. بسيار زود مشخص شد که اين افراد با اخذ اسناد مردم حزب شان را در وزارت عدليه که تاييد چند هزار مردم واسناد آنهارا بحيث عضو مي خواهد،تجديد راجستر کرده اند وپول کمايي ديگرآنها! البته سزاي مردمي که عقل شان بي حس شده همين است. سه روز پيش همين شوراي معدن حاجيگک وبا ميان در آن نيست، تعدادي از حاجي صاحبان هميشه در باري وتوجيه گر حرکت هاي سازمان يافته تزوير را باخود همراه ساخته تحت زعامت آقاي حجت بر مزار شهداي گلزار شهداي غرب کابل واقع در سر کاريز قلعه شهاده رفته واعلام داشته اند که نام اين حضيره قربانيان مقاومت غرب کابل را به رسم ايرانيان به بهشت شهدا تبديل ساخته وآن را با جمع آوري کمک از مردم خيير سنگ مرمر فرش کرده احاطه زيبا برايش مي سازند، درين پلان چند تن از صاحبان شرکتهاي زيارتي که چند سال است به شکل ديگري تجارت مي کنند نيز بوده اند. مردم پس از وعظ آقاي حجت با تغيير نامي که ياد گاري از مزاري است مخالفت کرده اند. براي من انگيزه تجارتي اين کار روشن است ولي در شگفتم چگونه مردمي که از بعض خانه هاي شان چندين شهيد درين گلزار دفن است، کسي خبر نمي شود ولي آقاي حجت سر دسته اين کار مي گردد؟ من به هيچ چيز حجت کاري ندارم اما مي گويم وي تا به اکنون مقاومت غرب کابل را باطل مي داندوقربانيان آن را هرگز بعنوان شهيد قبول ندارد، کسي که هميشه در ملامت اين شهدا راه رفته است اکنون چه انگيزه اي براي ساختن گور آنها دارد؟ همين اکنون هزاران تن از مردم ما در کشور سوريه هفته ها است که متوقفند وبعضي از نداشتن خرجي در حال تلف وگدايي، براي چه؟ چون شر کتهاي تجارتي زيارتي با استفاده از احساسات مذهي مردم در قالب اين کاروانها مواد مخدر انتقال مي داده اند ونيز در تباني با مرز بانان سوري با پرداخت کمي رشوت بدون ويزاي قانوني مردم را به آن کشور داخل واز آن خارج مي کرده اند واکنون اين نيرنگ ها وخلاف کاري ها افشا شده است. مردم متوقف مانده بعضا املاک شان را فروخته ويا گرو داده اند وبرخي با قرض گرفتن هزينه سفر تهيه کرده اند. اين همه براي چه؟ آيا کسي اين مسايل را نمي داند ويا اين وقايع عيني را نمي بيند؟ هرگز چنين نيست، مي دانند که چه مي شود ومي بينند که چه مي گذرد ولي واقعيت اين است که عقل ها را بي حس کرده اند وسالها القاي روحي ورواني چنان بر روان اين مردم نقش عميقي را حک کرده که به سادگي پاک نمي شود. اين مردم چنين باور کرده اند که معصيت وگناه اين گروه هم مقدس است ولي از خود شان حتي عبادت شان بدون اشراف آنها مقبول در گاه خدا نيست. مردم باور کرده اند که خدا دين را در اختيار پيامبر قرار داده وپيامبر آن را به عده خاصي ميراث گذاشته که اين گروه همان ميراث دار دين نبي اند وتمام همت خلقي که به اين باورند اين است که شايد ازپس خورده اين ميراث داران دين به آنها هم چيزي برسد، تاعقل ها چنين اسير وبي حس است،ريا وتزوير مقدس خواهد بود. از طرف ديگر چون پوشش چنين کار هايي، دين ومذهب است با وجود کلاه برداري واضح وکسب درامد از راههاي غير مشروع، قانون ودستگاههاي تطبيق قانون نيز چشم ها را مي بندد، اين جرايم نه شاکي خصوصي دارد ونه مدعي العمومي در کار است زيرا کوچکترين اقدام مدعي العموم عکس العمل خلقي را در پي خواهد داشت که خود قرباني اصلي قضيه است. حتي کار هاي مثل آنچه که شوراي معدن حاجيگک کرده نيز به دليل دخيل بودن تا بوها وتابلوهاي مذهبي، مورد پيگرد قرار نمي گيرد.
روسپی های عاشق --- مرتضی برلاس
کسی نمی داند
زجر می کشد
و لحظه ای که نهانگاهش
از دیگران است
چقدر انزجار می کشد !
روسپی ، می تواند عاشق باشد
یا نه ؛ نمی گذارید
( او انسان نیست )
روسپی دل ندارد ، عاشق نمی شود
عروسک است .
کسی چه می داند
شاید
روسپی ها ، آدم باشند ،
کسی شبیه من و تو
حرف بزنند ،
بخورند ،
بخوابند ،
و گاهی حتی برای آمرزش گناهان من و تو
گریه کنند .
ـ روسپی عاشق
اشک هایت را نگاه دار
روزگار تو را نوازش می دهد
تا آنجا که از درد نوازش بالشت را ...
و من ، تبدیل به آغوشی می شوم
سرد
برای نیایش تو
و برای صلب امتیاز تو از چیزی به نام
بکارت
من مقصرم ، گناه دارم ، اشتباه
... عاشقانه روسپی گری کن
تا آنجا که زمین دهانی باز کند
برای من و تو ... .
خیام
شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی
هر لحظه به دام دگری پــا بستی
گفتا شیخا هر آن چه گویی هستم
آیا تو چنان که می نمایی هستی!!
شفیقه یارقین
منآن شمعم كه عمري در شرارخويش ميسوزم
چــراغ لالـه ام، روي مـزار خويش ميسوزم
اگرچــه هــر گلي در آتش پــايـيز ميسوزد
من امــا، آن گلم كاندر بهار خويش ميسوزم
چنار و كاج را ني دست وني سنگي دهد آزار
ز بس پرحاصلم از برگ و بار خويش ميسوزم
نـه همدردي، هماوايي، نه تسكيني، تسلايي
درين غربت خودم برحال زارخويش ميسوزم
تمام شكوه هاي مردمان از جور اغــيار است
من آن آزرده ام كز جور يار خويش ميسوزم
ز بس آشفته شد خوابم درين آبـادي هجرت
ز ويــراني رؤيــاي ديــار خــويش ميسوزم
مجموعه گزارشهاي تکان دهنده از نظامي ملا ها در ايران که توسط مسعود نقرهکار تحقيق ونشر شده است.
.... سهشنبه شب بود، بعد از نماز شب، دعاي توسل خوانده شد. معمولاً وقتي دعاي توسل خوانده ميشد اکثراً گريه ميکردند، زياد هم گريه ميکردند، به خصوص شکنجهگرها و بازجوها بيشتر از بقيه گريه ميکردند. اغلب دعا را حسيني شکنجهگر ميخواند. گاهي هم جعفر جوانمردي. همه از خود بيخود ميشدند، صورتها پر از اشک ميشد، از صميم قلب گريه ميکردند. اين گريه انرژي به آنها ميداد، به قول خودشان انرژي آنها را آزاد ميکرد. تازه نفس ميشدند، اکثراً جوان بودند. شبهاي دعاي توسل شبهاي سخت و هولناکي براي زندانيها بود. وقتي دعا و شفاعت از خدا و ائمه تمام ميشد، جاي اشک و گريه را شقاوت و کينه ميگرفت و جماعت ميرفتند سراغ زندانيها و ميافتادند به جان آنها. من هنوز نفهميدم چه رابطهاي بين دعاي توسل و افزايش عشق و ميل به شکنجه و آزار زندانيان بعد از اين دعا و دعاي کميل وجود داشت. آن شب دعا که تمام شد راه افتادند به طرف زيرزمين که ۱۱ پله پائين ميرفت و اتاقهاي شکنجه آنجا بود، رفتند که بيفتند به جان قربانيان. غلام شير، حسن تير، جعفر جوانمردي، رحيم محمدي، جواد معلمي، حسين زاده، هادي، عارفي و... خيليهاي ديگر.
در همان نمازخانه، دعا که خوانده شد دادستان سپاه "افضل" که در کنار من نشسته بود. سر زير گوش من آورد و گفت: "حاج آقا ميتونم التماس دعائي داشته باشم؟"، گفتم: "بفرمائيد". گفت: "تحقيق کنين ببينين زندانياي به نام ميترا(۱) هنوز زنده است؟ و اگر زنده است کجاست، کدوم بند، و پروندهاش رو چه کسي رسيدگي ميکنه؟". قبول کردم، و از بازجو علي پارسا در مورد پرونده ميترا پرسيدم، او گفت: "مورد رو بازجو نوجوان رسيدگي ميکنه و ميدونم تو انفرادي يا مجرد است". به افضل گفتم بنشينيد تا بروم دنبال ماجرا، افضل با آنکه دادستان بود اما قدرتي در زندان نداشت و کارهاي نبود و حرفش را نميخواندند.
رفتم به طرف بازداشتگاه، تو راه هادي را ديدم و از او درباره ميترا پرسيدم، گفت: "اگر ۱۳ يا ۱۴ ساله هست الآن توي مجرد است". رفتم به طرف شکنجهگاه و سلول انفرادي و مجرد، تو پلههاي زيرزمين محسن را ديدم، پرسيدم ميترا کجاست، و گفت مجرد آخري، مجرد ششمي. داشتم به طرف سلول ميترا ميرفتم که به يک باره در ميان صداها و ضجهها، صدائي کودکانه ميخکوبم کرد. اول باورم نشد. دقت که کردم شنيدم کودکي فرياد ميزند: "تو رو خدا نکن، لباسمو بده، تو رو خدا نکن، مامان، مامان کجائي". و صداي زني همراه با صداي کودکانه در راهرو پيچيد که: "به اين بچه رحم کنين، اين بچه چه گناهي کرده، تو رو به خدا به اون رحم کنين"، و بعد صداي مردي که نعره ميزد: "شما را به فاطمه زهرا او را ول کنيد، بيغيرتها، بيشرفها، بيشرمها به اين دختربچه بيگناه چه کار دارين، اين جاي دختر شماست". طاقت نياوردم، ميترا را فراموش کردم، وارد شکنجهگاهي که صداي دختربچه ميآمد شدم... دختربچه ۸ يا ۹ سالهاي به تخت بسته شده بود(۱). گوشهاي زن و مردي با طناب دار به گردنشان شکنجه ميشدند، غلام شير به آن دو شلاق ميزد. مرد تقريباً لخت بود، زن بدون روسري و چادر با يک شلوار لي و پيراهني که روي شلوارش افتاده بود. مرد در آن شکنجهگاه سيمانياي که صداگير هم داشت چنان فريادها و نعرههاي ترسناک ميکشيد که در و ديوار شکنجهگاه ميلرزيد. حسن تير با آن صورت کشيده و دراز، دهان زشت و چشمهاي از حدقه درآمده روي کودک افتاده بود و داشت به او تجاوز ميکرد. تخت و اطراف تخت خوني بود. دختربچه گريه ميکرد، التماس ميکرد و گاه جيغ ميکشيد، چشمان بيرمقش داشت از حدقه بيرون ميزد، گاه ميان گريه و جيغ، سرفه ميکرد. زن سر توي طناب دار ميگرداند و جيغ ميکشيد، مرد چشمانش دو گوي خون شده بود و نعره ميزد و آنقدر توي طناب سر و گردن تکان داده بود که شيارهاي خون از روي گردنش به طرف سينهاش جاري بود. صحنه، صحنه اعدام مصنوعي و اعترافگيري از زن و مرد بود. دختربچه را آورده بودند تا زن و مرد مجبور به اعتراف شوند. گيج شده بودم، فرياد زدم و از حسن پير خواستم دست از دختربچه بردارد. حسن پير که پشتاش به من بود سريع شلوارش را بالا کشيد و به طرف آن زن و مرد رفت. دير شده بود، دختربچه ديگر حرکتي نداشت، نيمه جان شده بود، نميدانم عروس ۹ ساله در حجله خون جان داده بود، و يا بعد فوت کرد. ميدانم که او در زندان مرد. زن و مرد هنوز فرياد و نعره ميزدند.
يکراست رفتم سراغ حاکم شرع که من به اصطلاح نماينده تام الاختياراش بودم. به او گفتم که به يک کودک ۸ يا ۹ ساله تجاوز شده و او زير تجاوز به احتمال مرده، شما چرا ساکت هستيد؟. حاکم شرع (حاج آقا قضائي) نگاهي به من کرد و گفت: "شما کار خودتون رو بکنين و اجازه بدين ديگران کار خوشونو بکنن. شما در کاري که مربوط به شما نيست دخول نکنين". من که عصباني بودم گفتم: "پس حاج آقا بفرمائيد اين پست و عنوان به چه درد ميخورد؟ من نماينده شما هستم و اين کارا به بنده و شما مربوط ميشوند.". و قضائي با خونسردي گفت: "شما مثل اينکه هنوز توجه ندارين که انقلاب شده، انقلاب، در انقلاب اشتباه زياد ميشه، خيليها بيگناه سرشون ميره بالاي دار، اين ضرورت انقلاب هست، تحمل کنين تا جامعه درست بشه، تحمل داشته باشين!". گفتم: "... حاج آقا با تجاوز و کشتن يک دختربچه بيگناه ۸ يا ۹ ساله جامعه درست ميشود؟". کمي برآشفته شد و گفت: "اينجوري صحبت نکنين، آنوقت من فکر ميکنم خدائي نکرده ضد انقلاب شدين، بايد در برابر منافقين و کفار ايستاد". گفتم: "... حاج آقا پس بفرمائيد بنده خفه بشم، من صحبتهاي شما را نميفهمم، يا من خيلي بيشعور و احمقم، يا شما بسيار ميدانيد". و بلند شدم که بروم، گفت: "شما بيشعور نيستين، شما خيلي حساس و زودرنج هستين، بايد قويتر باشين".
قربانيان آن شب مرد (محمد جاور)، زن (فاطمه عزيزي)، و دختربچه (زهرا خواهر فاطمه) بودند. محمد جاور ۲۳ يا ۲۴ ساله، فرزند قربان بود.) قربان از کارکنان کارخانه سيمان بود)(۲) و زن فاطمه عزيزي با محمد در يک خانه تيمي بودند. زهرا را توي راه مدرسه آسماني، توي خيابان منوچهري، وقتي از مدرسه تعطيل شده بود، گرفته بودند و به بازداشتگاه و شکنجهگاه آورده بودند تا به وسيله او فاطمه و محمد را وادار به اعتراف کنند. محمد جاور و فاطمه ۲۰ روز مداوم شکنجه شده بودند و اعتراف نکرده بودند، بدنشان آش و لاش بود، بالأخره هم اين دو را اعدام کردند
پیروزی با طعم نفرت!
بیست سال پیش از این در هشت ثور کسانی که داعیه جهاد داشتند به پیروزی رسیدند، از کوهها و ولایتهای اطراف هجوم آوردند تا در پایان شکست یک حاکمیت؛ جشن پیروزی ای را بر پای دارند، که خود در آفرینش آن احساس می کردند که سهمی دارد،( اما اینکه براستی خود سهم داشت و یا اینکه ابزار دست همسایه های افغانستان قرار گرفته بود، این نوشتار جای آن نیست) و همچنین اینکه آیا جهاد به شکل آنچه که صورت گرفت برای افغانستان ضرورت داشت یا خیر؟ بازهم اینجا جای بیان تفصیلی آن نیست، اما آنچه که حقیقت داشت این بود که فرجام حکومتی که با کودتا روی کار آمده بود، توسط جهادگران ساقط شده بود، اما جهاد گران پس از پیروزی دانستند که فاقد هر نوع برنامه ای برای فردای خود بوده اند، جهاد گران به محض اینکه بر اریکه قدرت نشستند، خود را گم کردند، چون خود را گم کرده بودند، تحمل هیچ کس را نداشتند، فرجام چنین نگرشی در عرصه سیاسی چند روزی بیشتر دوام نیافت، جنگ آغاز شد، مجاهدان راه خدا این بار تفنگ را به سوی همسنگر دیروز خویش که او هم افتخار جهاد داشت، نشانه گرفتند، حاصل این جهاد نو ویرانی افشار بود، ویرانی غرب کابل بود، ویرانی بخشهای مهم کابل بود، این جنگ اما با پشتوانه های فقه و فتوا پیش می رفت، چیزی که همه ارزشهای جهاد را زیر سوال می برد، لا اقل امروز این سوال برای نسل جدید وجود دارد که اگر در برابر نیروهای اشغالگر و حکومت دست نشانده جهاد واجب بود؟ جهاد در برابر برادر مسلمانش که با هویت ازبک- پشتون- هزاره و... شناخته می شد چرا واجب شده بود؟ چه کسی فتوای این جهاد ها را صادر می کرد و بر چه مبنای برای آن توجیه عقلی و شرعی جستجوی می کردند که کشتن برادر هموطن، کودک، طفل و خواهر مسلمانش واجب است؟
جهاد به پیروزی رسید، حاصل آن بازگشت افغانستان به حدود چهل سال قبل است، دانشگاه ها به ویرانه تبدیل شد، مراکز تولیدی مختل گردید، متخصصین یا کشته شدند و یا مهاجر، سرگها از ببین رفت، مکاتب از بین رفت، کینه و نفرت میان هموطنان به جای دوستی و مهربانی جایگزین شد، خون را با خون شستند، تا اینکه طالبان آمد و بر همه این قصه ها مهر پایان بخشید و نمایشنامه جدیدی را به اجرا در آورد که تراژیک تر از دیروز بود، در همه این سالها مردم خاطره دیروز را گرامی تر می داشتند.
بیست سال از ان واقعه گذشته است، اگر آن را بتوان نامش را یک پیروزی نهاد، به یقین می توان گفت که این پیروزی با طعم نفرت همراه بود، اما بیست سال بعد چند ده نفری است که میراث دار همه آن سالها شده است، تا تغییر در ساختار حکومت می آید می گویند که دشمنی با جهادیان است؟ کسی هم نیست که بپرسد براستی جهاد فقط برای شما چند نفر بود؟ یا نه شمادکانداران جهاد هستید؟
جالب تر این است که اینها ادعا زیاد می کنند، ولی از یاد برده اند که تا دیروز همه شان در پشت همان چوکی های قدرت نشسته بودند، راستی خودتان در وقتی که بر چوکی نشسته بودید به جز ثروت اندوزی برای مردم چه کردید؟
چشمان خودشان را می بندند، نمی بینند که هنوز هم قدرت در اختیار همانهاست، مگر جناب مارشال صاحب جهادی نبودند؟ مگر خلیلی صاحب جهادی نبودند و... مگر جناب متهم هفتاد ملیون دالری حضرت اسماعیل خان یک جهادی نیست؟ پس می بینیم که دشمنی ای هم با جهادی ها وجود ندارد، اما اینکه جهادی ها می خواهند بنام یک جماعتی فقط به جیب خود ذخیره سازی کنند؟ فکر نمی کنم خوشایند ملت باشد!
دوستان فریادشان بلند است که استبداد وجود دارد؟ ایا اگر عبدالله و محقق و برادران مسعود از سوی کرزی برای همیشه به چوکی ای نصب شود و واقعن یک حکومت استبدادی هم جور کنند؟ بازهم آقایان خواهند گفت که استبداد وجود دارد؟
جای تاسف است که همه چیز با محوریت فرد سنجش می شود!
در 7 متری وکیل شورای ولایتی بامیان نیروهای نا مرئی مرتکب قتل شدند!
به گزارش آژانس خبر رسانی پژواک و بست باستان اولین محاکمه علنی شخص متهم به قتل يک دختر جوان که در منزل یکی از اعضای شوراى ولایتی بامیان به شکل مرموز کشته شده، دایر گردید .
این دختر ١٦ ساله شکيلا نام داشت و در هفتم دلو سال ١٣٩٠در قریه زرگران مرکز بامیان با فير مرمى کلاشنکوف، جان باخت.
پوليس در آن وقت گفته بود که شکيلا با استفاده از کلاشنکوف محافظ سيد واحدی بهشتی عضو شورای ولایتی به قتل رسيده، اما تاهنوز مشخص نیست که انگیزه قتل،خودکشی بوده ویا کسی او را کشته است.
اما دراولین محاکمه علنی که روز(٢٩ حمل) در محکمه ابتدائيه شهری بامیان داير شد، سید طاهر رضايی څارنوال موظف قضیه ، شخصى بنام قربان، شوهر همشيرۀ شکیلا را متهم به قتل عمدى اين دختر نموده و خواهان اعدام وی گرديد.
قربان محافظ سید واحدی بهشتی بوده که پس از قتل توسط پوليس دستگير شد.
څارنوال موظف ادعا نمود که نظر به شواهدى که پولیس در دست آنان قرار داده، یگانه آثار جرم، تشخیص کرمنل تخنیک است که نشان شصت قربان برروی کلاشنکوفى که توسط آن شکيلا کشته شده، باقى مانده است.
وى ميگويد که طبق نظریه طب عدلی، قضیه شکیلا قتل عمدى بوده وخودکشی نبوده است.زيرا مرمى به شانۀ راست مقتول اصابت کرده و از عقبش بيرون آمده که ممکن نيست خودکشى بوده باشد.
اما قربان در محکمه علنی ،گفت که قبول دارد که ممکن شصت وی در هرجايی از این سلاح وجود داشته باشد، زیرا این سلاح از طرف قوماندانی در پایش قید میباشد وهمیشه در دستش بوده است.
وی افزود ،پس از آنکه بهشتی از خانه برایش تيلفيون زد که بیا شکیلا خود را کشته، دست و پاچه شد و به خانه رفت و دید که شکیلا در حال جان دادن است وتفنگ نیز در پهلویش افتاده، ابتدا تفنگ را گرفت،
قیدش را بسته کرد تا به کس دیگر آسیب نرسد وشکیلا را به طرف شفاخانه انتقال داد، اما در راه جان سپرد.
موصوف ميگويد: (( من تعجب میکنم که جناب څارنوال، خواهان اعدام من شده ،در حالیکه من در صحنه نبودم، اما از وکیل صاحب بهشتی که در محل قتل قرار داشته تحقیق نمیشود؟))
اما بهشتی گفت که او در زمان قتل در فاصله هفت متری محل و در اتاق ديگر در حالت اداى نماز بود ، ادامه ص 4
ولى صدای فیر کلاشنکوف را نشنیده بود.
اين عضو شوراى ولايتى که برادرش سید فکور بهشتی وکیل مردم بامیان در ولسى جرگه است، ميگويد که متهم در زمان حادثه در منزل او نبود و در دفتر شوراى ولایتی بود.
قربان که بدون داشتن وکیل ازخود دفاع ميکرد، گفت که اوبدون جُرم بازداشت شده و بايد مقام ولایت، څارنوال، قوماندانی امنيه ومحکمه مجرم را پیدا کند و مجازات نمايند.
وی افزود که در ابتدا وکیل مدافع گرفت تا از او دفاع کند، اما پس از دوماه وکیل مدافع گفت که قضیه او در خانه وکیل صورت گرفته واز اينکه تهديد ميشود، زور وى نمیرسد، از همينرو از وکالتش صرف نظر کرد. اما نگفت که از طرف چه کسی تهدید ميشد.
از جانب ديگر،محمد بخش پدر شکیلا که در محکمه حاضر بود ،گفت : ((دختر جوانم کشته شد، من در ولسوالی ورث بودم وخیلی دلم سوخت اما از کسی شکایت ندارم !))
وی افزود که سید واحدی بهشتی وکیل و آدم خوب است، از وی شکایت ندارد وقربان نیز که دامادش می باشد در محل حادثه نبوده و دخترش را به قتل نرسانده است.
پدر شکيلا علاوه کرد: ((فقط به خاطر شادی روح دخترم دعا میکنم .))
اين دختر باشنده شهر کابل بود که به خانه خواهر خود و کمک به وی به بامیان رفته بود.
قضاوتمند عطا الله "تمکین" که ریاست محکمه علنی را به عهده داشت پس از گفت وشنید اظهارات متهم ، څارنوال و شهادت شاهدان ، جلسه قضايی را به آينده موکول نمود.
در این جلسه علنی ، نماینده های موسساتى که در بخش حقوق کارمیکنند، یوناما ،کميسیون حقوق بشر ، نماینده های جامعه مدنی، شمارى از اعضای شوراى ولایتی ،وکلاى مدافع ورسانه ها حضور داشتند .
عبدالاحد فرزام رييس کميسيون مستقل حقوق بشر باميان گفت که اين اولين محاکمۀ علنى است که در اين ولايت داير ميگردد و در آن ازنهادهاى جامعۀ مدنى و حقوقى و رسانه ها دعوت ميشود.
وى ميگويد که در يکسال اخير، سه تن از طبقۀ اناث در باميان به قتل رسيده اند که يکى آنها شکيلا بود.
همچنان حدود سه ماه قبل، افراد مسلح ناشناس يک زن، شوهر و دخترش را از يک منزل در منطقۀ دهنۀ ککرک مرکز باميان بيرون نموده و آنان را با ضرب گلوله به قتل رسانيدند.
انگيزۀ قتل معلوم نبود و تا حال عاملان آن شناسايى و دستگير نشده ، اما مسوولان امنيتى، يک علت آنرا موجويت سلاح غير قانونى در نزد افراد ميدانستند. از اين خانواده، صرف يک کودک باقى مانده است.
ریيس کميسیون حقوق بشر باميان ميگويد که ٤٦ مورد خشونت علیه زنان در سال ١٣٩٠ ثبت اين کميسيون شده بود که شامل ٢٢ مورد لت وکوب و بقيۀ موارد، ازدواج در خردسالى و موارد دیگر از قبیل اخراج از منزل، تجاوزجنسی و ممانعت از حق ازدواج بودند.
به گفتۀ منبع اين زنان و دختران؛ توسط چوب، مشت ولگد، سیلی و با آلاتى مانند بیل و چاقو مورد خشونت فزيکى قرار گرفته اند.
دیوانه های زنجیری!
مرتضی بر لاس
ما را کسی در روزهای هوشیاری مان ندید ، با این که سری میان سرها بودیم و حداقل به ارزنی می ارزیدیم . آن روزها که ...
حال ما دیوانه شدیم ، دیوانه ی تمام مردمانی که غرورشان را همین جا روبروی خودشان از دست دادند و هیچ گاه هم نتوانستند غرورشان را پس بگیرند . نمی خواهم ادعا کنم که حامی حقوق آنها هستم اما هر آنچه در توان دارم را به پایشان خواهم ریخت .
درست نیست که عده ای زیر پای عده ای دیگر لگد مال شوند و پینه های دستانشان رنگ و روغن ساختمان های بلند منزل دیگران شود .
هرگز تحمل دیدن این را ندارم که کودکی میان زباله های شهر دنبال عشقش بگردد و دیگری عشقش را از درون سیگار برگش بکشد و از شیشه ی موترش به آسمان تقدیم کند . این عادلانه نیست و به همین خاطر است که من و امثال من امروز داد از دیوانگی می زنیم ، آن هم دیوانه های زنجیری ...
و تو ای کسی که دم از عقل و عقلانیت می زنی ، بیدار شو که دنیا بیدار شده است و دیوانه هایی همچون من نیز بیدارند و آرام نگرفته اند تا امروز ....
ما تا به حال از حال نرفته ایم ، چون جمع ما حالا دیگر تبدیل به کتله ای بزرگ شده است و می تواند دیوانه وار پیشروی کند . صبورانه نشستیم ، منتظر چنین روزی ! این روز آمد و ما شاید افسانه ای شویم در روزگارانی دور ...
چقدر خنده آور است که عده ای اندک از دیوانه ها بیایند و برای عده ای کثیر از هوشیاران پندی از خود بیرون کنند و ناصحانه دیگران را به اندرز بگیرند .
وای بر ما که دیوانگان خود را ستایش نمی کنیم و دیوانه وار ، دیوانگان خود را دیوانه می گوییم . باشد تا شود روزی به عقل بیاییم و دیوانگان خود را دیوانه خطاب نکنیم .
آی آدمها ! نمی دانید غل و زنجیری که بر دست و پای ما بسته اند چقدر سنگین است و بار سالیان دراز غربت و درد را چگونه در ما تازه می کند و نمی دانید که چقدر زجر آور است که صدای کشیده شدن زنجیر روی زمین را با صدای مبهم آزادی ، تفکیک کنی ! این خود برای خود فلسفه ای دارد .
از آزادی گفتم ... همان آزادی که حالا دست و پای ما را پیچیده است و از بودنش رنج می کشیم . همان آزادی که با شکم گرسنه در کوچه های این شهر بزرگ اما تهی ، بارها فریاد زدیم . این آزادی آمد ، به قیمت همان گرسنگی ها و بدبختی ها و شکنجه ها و ... اما چه فایده که امروز دست و پای ما را می پیچد و در یک کلام بگویم « آزادی ، آزارمان می دهد » .
شاید باورش برایتان سخت است اما باور کنید که آزادی باعث شد تا عده ای آزادانه ، آزارهای خود را بر این ملت و این کشور انجام بدهند و ما بر این آزادی شعار فروتنی دادیم .
این می تواند کار بزرگی در تاریخ باشد که غل و زنجیرهای ما دیوانگان را از دست و پایمان بردارند و بر دستان این مزدوران و اجیران ببندند .
ما دیوانه ها این را چراغ روشنی می دانیم برای آیندگان تا درس بگیرند و از این سوراخ دوباره گزیده نشوند ...
سمیع حامد
بی تو غزل و صدا شکسته در من
بیگانه و آشنا شکسته در من
هر فصل برای من دگر بارانیست
... رنگ دگری هوا شکسته در من
از بس که خراب ِ توست سر تا قدمم
آیینهء قدنما شکسته در من
آیینهء قد نما که دردیست به خیر
اندازهء تو خدا شکسته در من
××
ورق بزن این آیینهء جلبک زده را
پاره یی از توفان بکن
و تارتن زاران را
... جارو بزن از تندیس ِتنهایی
یک نوار تازه بمان
ترا به خدا ، برقص و شهادتِ ابریشم و شمشاد شو در شیشه ها و شبنم ها
ساعت کهنه ات را بینداز کنج ِ انبار
و روز را از چشمهایت بپرس
تاریخ را ازته دلت
دلیت"کن این ساحل ِ سبز اما بی سلام را"
دریا
ماهیچه هایش را زنده تکان میدهد برایت
پهلوان میطلبد چرخابی که چاه میکند در بیابان ِ لاژورد
شیرجه بزن از تن
که خاطره بتراشی از هر موج
هستی بدون مستی
به مردن هم نمی ارزد
شعری از مرتضی بر لاس
وقتی موترها سرک های ذهنم را
زیر می گیرند
آرنگ هاشان گوش هایم را دَب می کنند
دیوانگی ام نزدیک است
صادقانه گذشته ام را تجسّم می کنم
زمانی که زوزه ی بادهای وحشی
گوشهایم را می دوید
آرام بودم و آرام ، آرام ...
گوشه ای را لمیده بودم
و به این فکر می کردم که دنیا چه می خواهد از من
از نسل من
از نسل دیوهای وحشی
و همچنان آرام ...
اما حالا باران ، با ستبر های نیمه جانش
سوزن ، سوزن می کرد جانم را
ـ دیوانگی ام به ظهور نزدیک است
وقتی موتر ها ...
آرامشم را می بلعند
از همه چیز دل می برم
موهایم سفید، سفید، سفید ...
به افق خیره می مانم !
تفاوت جنسی همچون امری فرا گیر
لوس ایریگاری
برگردان: بنفشه رنجی
لوس ایریگاری (متولد ۱۹۳۲ در بلژیک)، فیلسوف، زبان شناس و نظریه پرداز برجسته در حوزه فمنیسم است. کارهای او همچنین شامل نوشتارهایی در زمینه روانکاوی و جامعه شناسی میشود.
لوس ایریگاری در مقاله زیر ضمن اشاره به حذف زنان از دین شناسی و زبان شناسی و فلسفه توسط فاعلان مذکر ، از فقدان فرهنگ و سوبژپکتیویته مؤثر زنانه سخن میگوید و این فقدان را نتیجه تمدنی میداند که ساخته دست تنها یک فاعل یعنی فاعلِ مذکر است. او در این متن برای شروع دیگری در تمدن و فرهنگ، یک مدل ارتباطی چند فاعلی میان زن و مرد را پیشنهاد میکند که کنشگرانِ آن دو جنس آزاد هستند و هیچکدام مطیع دیگری نیست. تحقق این مدل نیازمند ساختن سوژهای مونث است. ایریگاری در متنِ خود توضیح میدهد که نه زن و نه مرد هیچکدام نماینده تمام طبیعت نیستند و میگوید که بشر تنها یک واحد (مذکر) نیست. نه مرد و نه زن نمیتوانند یک کلیت را آشکار و تجربه کنند. به باور ایریگاری زنان باید گفتمانی نو بسازند، گفتمانی که در انحصار فاعل مذکر نباشد.
◄ چیزها میتوانند به طور متفاوتی اندیشه شوند. آنچه ما از نوع بشر میدانیم هنوز در ارتباط با نیازهای اوست، نیازهای او برای خوردن، خوابیدن، حرکت کردن، نیازهای او برای اجتماع و جامعه جویی، برای خدا، تأیید قدرت یک شخص یا خدا برای وجود داشتن. ما هیچ چیزی فراسوی نیازها نمیدانیم. این تأکید بر نیازها موجب میشود که مسئله تفاوت جنسی کنار گذاشته شود. کاملاً امکانپذیر است که زنان و مردان نیازهای مشابهی نظیر خوردن و خوابیدن و غیره داشته باشند. این نیازها ممکن است همگانی یا خنثی به نظر برسند. ولی ما تنها در حال پرداختن به نیازها هستیم. به احتمال قوی ، فرهنگ ما هنوز از مرحله نیازها فراتر نرفته است یا به این مرحله باز گشته است. با در نظر گرفتن این موقعیت، نه مارکسیسم و نه روانکاوی، در قاعده سازیها یا کاربردهای مرسوم خود − که برای کمک به ما از آنها بسیار استفاده شده است − نتوانستهاند کمکی به پیشرفت کنند.
خودِ زبان کاملا محدود به مرحله نیازهاست، نیاز به تسلط بر طبیعت، اشیاء و غیره، به خصوص با نامگذاری آنها. زبانشناسانی که توجه خود را به نیاز به زبان جلب میکنند اغلب فراتر از در نظر گرفتن معنادهی ضمنی (connotation) و دلالتگری (denotation) نمیروند. در نظر آنها، زبان ظاهرا به هدفش در دلالتگری خدمت میکند: این چمنزار سبز است، نمک را به من بده؛ یا در بیان احساسات شخصی: من از این یا آن متنفرم، هوا فوق العاده است، شبِ زیبایی است. این زبانی نیست که به طور خاص با ارتباط سازگار باشد، به جز ارتباطِ اطلاعاتی. آنچه ما داریم کلماتی هستند برای بیان واقعیتِ خواسته شده توسط نیازها ، شامل نیاز سبکبار کردن خود از احساساتِ مازاد.
حتی مسئله خدا میتواند از همین راه حل شود. و این برای ما تا حد زیادی اشتباه است که خدا را درجه بالایی از روح و روان تصور کنیم تا وقتی که از حرف زدن با خودمان ناتوانیم . او چیزی نیست، او چیزی نیست جز یک کلید بنیادینِ نظم که هنوز ما را ساکت نگه میدارد. او نظم اجتماعیای را که مربوط به حوزه خاصی است تضمین میکند. این عرصه محدودِ تصویرِ یک نظم اجتماعی - حتی به گمانم برای خدا – باید ازنظر روحی رشد پیدا کند، به طور خصوص در رابطه با تفاوت جنسی.
سازمان اجتماعیای که برای سالیان دراز داشته ایم مردسالار است. این یکی از کارکردهای تمدن ساخته مرد است: جامعه ما بینِ مردان (between-men society) ، با زنانی که در حکم دارایی طبیعی و خانگیِ مرداناند.
این جامعهای است که جامعهجویی (sociality) مابینِ زنان (between-women) را حذف میکند، زنان را از هم جدا میکند و بنابراین فرهنگی مؤنث ندارد. تنها چیزی که دارد تربیتکردن برای مادربودن است. در چنین فرهنگی، این انتظار میرود و یا حداقل قابل درک است که هیچ مدل هویتی زنانهای وجود نداشته باشد. این تمدنی است بدون فلسفه زنانه، زبان شناسی، مذهب یا سیاست زنانه. همه این حوزهها بر اساس یک سوژه (فاعل) مذکر بنا شدهاند.
آرزو برای بیرون کشیدن تاریخ از دست مردان توسط دفاع کردن از امرِ خنثی، بازگشتن به سطح نیازهای اولیه است و یا ماندن زیرسلطه پول است، سلطهای که ظاهرا خنثی است و هویت را نابود میکند. این دفاع از امر خنثی باز هم انکاری دیگر است، ولی این بار تا حد زیادی آگاهانه، انکار اینکه زنان به یک فرهنگ سازگار با طبیعتشان نیاز دارند و نوع بشر نمیتواند تمدنی را توسعه دهد بدونِ توجه کردن به اعتبار بخشیدن به دو جنس درواقعیتشان و بدون تضمین کردنِ ارتباط بین آنها، نه تنها در شکل مبادله اطلاعات بلکه در شکل مبادلههای میانذهنی (intersubjective).
غایتشناسی (teleology) برای مرد، معادل است با حفاظت از افق فکری در خود و برای خود. این غایتشناسی، حتی اگر در ذات خود الهی باشد، با دیگری گفتوگو نکردن است و به جای آن به حالت تعلیق درآوردنِ همکنشی ارتباط با دیگری برای به انجام رساندن مقاصد خود. تمام فلسفه غرب تسلطِ رهبریِ اراده و فکر است توسط سوژهای (فاعلی) که به طور تاریخی مرد است. هیچ چیز با توجه به واقعیتی که این روزها زنان به آن دسترسی دارند تغیر نکرده است ، و این حتی ممکن است همه چیز را بدتر کند اگر مقاصد فلسفه اصلاح نشود، و اگر سوژه در جهت متفاوتی بازسازی نشود. چیزی که به معنای رسیدن به جهتِ دیگری است، سطح دیگری ازآگاهی، نه سطحی مسلط، بلکه سطحی که تلاش میکند که هم آهنگی معنوی میان کنشپذیری و کنشگری پیدا کند ، به خصوص در رابطه با طبیعت و دیگران.
در این صورت سلطه برطبیعت، ابژه مرکزیِ سنت غرب، دیگر هدف اصلی فلسفه نخواهد بود، حتی اگر این تسلط دست کم ظاهرا برای هدف خوبی باشد. این امر مستلزم رفتن است به فراسوی اسارت مالکیت، فراسوی انقیاد سوژه به ابژه (چیزی که بی طرفی معنا نمیدهد)، توانا شدن است برای دادن و دریافت کردن، فعال یا منفعل بودن، داشتنِ مقصودی است که هماهنگ با رفتارهای متقابل بماند. این، جست و جوی یک اقتصاد جدیدِ وجود است، وجودی که نه سلطهگری است و نه بردگی، ولی گونهای مبادله است بدون ابژه از پیش ساخته شده، مبادله حیاتی، مبادله فرهنگی، مبادله کلمهها، رفتارها و غیره، مبادلهای که توانایی آن را دارد که در طول زمان ارتباط برقرار کند، و فراسوی مبادله ابژهها به اشتراک بگذارد (اما من در اینجا به این حالت پیچیده ارتباطات که هر خیالبافیای در مورد آن ممکن است، نمیپردازم). آنچه ما با آن سرو کار خواهیم داشت تأسیس دوره دیگری از تمدن یا فرهنگ است، که در آن تبادل ابژهها، به خصوص زنان، دیگر شکل اساسی برای ساخت یک امر (نظم) فرهنگی نباشد.
آیا وقت آن نرسیده که ما سوژههای ارتباطگر شویم؟ آیا از دیگر امکاناتمان خسته نشدهایم و افزون بر آن از دیگر امیالمان؟ وقت آن نرسیده که نه تنها برای صحبت کردن بلکه همچنین برای صحبت کردن با یکدیگر توانا شویم؟ و همانا فرق است میان صحبت کردن و صحبت کردن با یکدیگر. بنابراین تفاوتی در اقتصاد سوبژکتیو وجود دارد میان انتقال سلسله مراتبیِ یک گفتمانِ از پیش مستقر، زبان، نظم و قانون ، با تبادل معنی میان ما در اینجا و اکنون.
نخستین مدلِ انتقال یا آموزش بیشتر پدرانه و تبارشناختی است، بیشتر سلسله مراتبی است، دومی بیشتر افقی و میانذهنی است. اولین مدل خطر آن را دارد که به بردگی گذشته برگردد، دومی حضوری را میگشاید برای ساختن آینده. مدل نخستین توسط وابستگیِ منتقل شده عمل میکند، راه دوم توسط گوش سپردن متقابل، گوش سپردنی که احترام را، به خصوص احترام به تجربه دیگران را، حذف نمیکند، احترام به سهمی یگانه را که هر کسی – زن و مرد − فراسوی انتقال اطلاعات، در ساختن فرهنگ داشته است. مدل اول، در بیانی سختگیرانه، یک مدل ارتباطی است که در بهترین حالت یک مدل اطلاعاتی است و کارش برساختن دانش به عنوان گرد آورنده اطلاعات است و به عنوان قدرتی که محتملاً در درودن نهادها مشاورهای را در میان همکاران یا پیروان پیش میبرد. مدل دوم خود را به عنوان راهی ارائه میکند به یک عرصه ارتباطی، حوزهای همچون دنیای ایجاد و مبادله خلاقیت و فرهنگ که در آن هیچ مرد و زنی نمیتواند از ترس خراب کردن ابژه از پیش تعیین شده خدایگان یا برده باشد.
از آنجایی که برای گشودن این عرصه، ارتباط میان مرد و زن نقشی الگوساز (پارادایمی) دارد، این بی اساسترین اساسِ ارتباط مکان خلاق و زایندهای است که همزمان طبیعی ومعنوی، و کنشپذیر و کنشگر است.
چنین ارتباطی زمانی میتواند رخ دهد که مرد از تسلط بر طبیعت و اقتصاد سوبژکتیویته روی گرداند و زن قادر باشد تا بر طبیعتش مسلط شده و در نتیجه بتواند سوبژکتیویته شود. معنی این امر این است که زن باید یک مدل هویت ابژکتیویته بسازد تا قادر شود موقعیت خود را به عنوان زن بشناسد، و نه تنها به عنوان مادر یا به عنوان برابر در روابطش با این یا آن مرد و مردان.
در نتیجه دو عمل است که تقریبا به طور همزمان باید انجام شود، عمل تاسیس و عمل تفسیر و حرکت از یک هویت فرهنگی، حرکت کردن از سرزمین تبعید که به خطا زن و مرد را جدا میکند، آنسان که مرد به قدرت و هنجارهای مکانیکی و تکنولوژیک، و زن به هنجارهای فیزیولوژیکی و احساسی منتسب میشود. مذکر شدن، که بیشتر وابسته است به ادراک، ممکن است عاقلانهتر به نظر آید، ولی این گونه نیست که از یک بیواسطگی طبیعی برخیزد که فکر نشده و ساماننیافته باقی میماند. مدل هویتی دوم، میلی که گرانبار زن میشود، ممکن است به نظر فردگرایانه و دمدمی مزاجانه آید. ولی این مدل عقلانیتی را دنبال میکند که جامعه کنونی نمیتواند بدون آن وجود داشته باشد. زن ارزش یافته توسط جامعه به عنوان مادر، پرورش دهنده و خانه دار (اجتماع به کودکان نیاز دارد تا نیروی کار آینده را بسازد، به عنوان حامیان ملیت و بازتولیدکنندگان جامعه، جدا از این واقعیت که به عنوان مثال خانواده پرسودترین واحد برای دولت است زیرا در آن بیشتر کارها بدون حقوق است) از امکان قلمروسازی برای هویت زنانه خودش محروم است. فضای او به عنوان فضایی خارجی بر او تحمیل شده است. و این یکی از دلایلی است که او، همانند جامعه، خود را در رابطه مادر−پسر تعریف میکند. امتیازهای رابطه مادر-پسر، زن را در رابطه مادر-دختر به یاد فقدان هویت سوبژکتیویته خود میاندازد و باعث بروز عواملی میشود که برای آنها هیچ سازمان فرهنگی متناسبی وجود ندارد. این رابطه بنابراین یکی حوزههایی است که برای تلاش به منظور ساختن وساطت مهم است، روابط میان زنان به صورت در-خود و برای-خود. خلاصه اینکه ما باید به تعریف یک فرهنگ مؤنث اقدام کنیم.
عرصه روابط مادر−دختر و دختر−مادر به وضوح همه ادعاهای مستقیم برای برابری میان جنسها را باطل میکند. زنان فردیت متفاوت و تا اندازهای اشتراکی دارند. ما احتیاج داریم که تاریخ را معنوی تفسیر کنیم و بسازیم برای باز کردن دوره دیگری در فرهنگمان، دورهای که در آن سوژه (فاعل) یگانه ، منحصر به فرد ، خود مدار و بالقوه امپریالیستی نیست، بلکه سوژهای است که به تفاوتها احترام میگذارد، و به خصوص تفاوت محاط در طبیعت و سوبژکتیویته خود: تفاوت جنسی.
بدون شک، مناسبترین محتوا برای همگانی شدن، تفاوت جنسی است. افزون بر این، این محتوا هم واقعی است و هم فراگیر. تفاوت جنسی یک ضرورت طبیعی داده شده و مؤلفهای واقعی وغیرقابل تقلیل است. تمام نوع بشر تشکیل شده از زن و مرد و دیگر هیچ. مشکل نژاد در حقیقت مشکلی دست دوم است − به غیر از دیدگاه جغرافیایی؟ − که تمرکز بر آن به این معنی است که ما نمیتوانیم موقعیت اصلی فراگیر را درک کنیم. در مورد دیگر تفاوتهای فرهنگی، دینی، اقتصادی و سیاسی نیز همین نکته صادق است.
تفاوت جنسی احتمالا فراگیرترین پرسشی است که میتوانیم آن را درافکنیم. دوره ما با وظیفه پرداختن به این پرسش مواجه شده، زیرا، در تمام دنیا، تنها زنان و مردان وجود دارند.
فرهنگ این امر فراگیر هنوز باید به وجود بیاید. تا کنون هر فردی به عنوان موردی ویژه در نظر گرفته شده، بدون تفسیری در خور امر فراگی، یعنی این که این فرد کیست، زن است یا مرد است.
در تاریخ فرهنگ ما، از "من" زیاد صحبت شده است، "تو" و "دیگری" فراخوانده شدهاند، به صورت اشاره به همسایه "من" و یا به خدا که دیگری مطلق است. در مورد "تو"ی مشخص فیلسوفان و متألهان فراموش میشود که این "تو" کاملا مذکر است. ولی این منها و توها که در مرزهای یک حوزه مرزبندی شده بدیهی به نظر میرسند، مبهم و انتزاعی باقی میمانند. ما تنها باید در رابطه با وجود واقعی زندگی مرد و زن صحبت کنیم تا بر سوالِ اینکه این" من " و "تو" کیست مردانه مکث کنیم. زن به مرد میگوید: تو عاشق منی؟ مرد جواب میدهد: تعجب میکنم اگر دوست داشته شوم. پس "ما" چگونه میتواند ساخته شود؟
اگر قرار باشد، "ما" شکل بگیرد، باید به زنان و مردان یک هویت واقعی داده شود، یک هویت طبیعی و معنوی که در عین حال دست و پای کسی را نبندد، یک پایش در طبیعت ناب (تولید) و دیگری در فرهنگی انتزاعی نباشد. این نیاز بیشتر امری (الزام آور ) برای زنان است ، ولی برای مردان هم ضروری است.
"ما" بودن، حداقل دو نفر بودن معنی میدهد ، مستقل و متفاوت. این "ما" هنوز جایی ندارد. نه میان جنسیتها (genders) و جنسها (sexes) و نه در عرصه عمومی که متشکل از شهروند مذکر است (زنان هنوز شهروند کامل نیستند). این "ما" تنها در اجتماعی به صورت یک بعلاوه یک بعلاوه یک شکل مییابد، به گونه گدازهای تمایز نیافته تحتِ قدرتِ سلطنت یا اشرافیتی از نوعِ یک قدرتِ مذکر (حتی در سیستمهایی که دموکراتیک فرض میشوند). در اینجا فردگرایی به عنوان هنجار بدیهی شمرده میشود و همزمان به عنوان یک امر غیر ممکن باقی میماند، چرا که استقلالِ شهروندان به عنوان امری برساخته میماند، آنسان که عرصه عمومی به شکلی پارادایمی از زنان و مردان متشکل شده است.
ما هنوز باید این برنامه فرهنگی و سیاسی را بسازیم، و این کار مستلزم آن است که همه رهبران ، بشری یا الهی، از سریرهای خود پایین بیایند، برای اینکه در ابتدا تنها یک مرد یا یک زن باشند.
منبع:
Luce Irigaray: "Sexual difference as universal". In: I love to you. Routledge 1996
جنازه برهنه
قسمت پایانی
جنازه برهنه
قسمت چهارم
جنازه برهنه
قسمت سوم

